جادویی عشق part ۶۸

جادویی عشق part ۶۸

امیلی با ترس داد زد: چی؟ سگ؟

وی-هييسس..اروم. الان خوبه.. فقط باید استراحت کنه..

اميلي بي قرار و با بغض گفت: کجاست؟

وی-تو اتاق من..

شوکه و متعجب به دور و برم نگاه کردم.

اتاق وی؟

من تو اتاق وی و روي تخت اون بودم؟

در اتاق تند باز شد و امیلی با صورت گرفته و اشکايي که مثل قنديل از چشمش آماده باریدن بودن دویدکنارم و تند گفت: تایکا..خوبي؟

سعي کردم لبخند بزنم و اروم سر تکون دادم.

اشکش جاری شد و به پام نگاه کرد و گفت: اخ.. درد میکنه؟

اشکش جاري شد و به پام نگاه کرد و گفت:اخ..درد میکنه؟ بیجون گفتم یه کم...

دستم رو بوسید و گفت:چي شد اخه؟ سگ کجا بود؟ درمونده نفسمو بیرون دادم.

باغم گفت:زود خوب شو..

وی اومد داخل

نگاش کردم

صورتش خشك و چشماش سیاه تر از همیشه بود..

سیاه چالی پر از خالي

اومد جلو و رو به امیلی گفت: اميلي برو بگو براش غذا آماده

کنن..باید به چيزي بخوره.. اميلي سريع گفت:باشه..

و فرز بلند شدولی برگشت و تند گفت: دکتر رو باز خبر کنیم پاشو

ببينه؟

وی تلخ گفت نه..خودم دیدم و باز از نو بستمش..خوبه.. آنا که داشت ملافه ها رو میبرد گفت دکتر گفتن ارباب خيلي بهتر

زخم رو بررسي و بستن..

و رفت..

تند به پام نگاه کردم.

دیشب پارچه رنگی کج بسته شده بود و حالا..یه پارچه سفید صاف

بسته شده بود.

امیلی از اتاق رفت بیرون.

وی با کمي تعلل رو صندلی کنار تخت نشست و ارنجاش رو روي

زانوش گذاشت و نگاهش رو کشید روم

نوع نگاهش رو نمیفهمیدم

یه کم شاید سرزنش توش بود..شاید خشم..

جدي گفت:به اميلي گفتي که ميخواي بري؟يه روزي که شرایطت

فراهم شد؟

تمام وجودم منقبض شد.

چي باید میگفتم؟

دروغ میگفتم؟

حقیقتش رو گفتن چه تغییری ایجاد میکرد؟

نمیدونستم چی بگم و بی حرف نگاش کردم

نمیدونم تو نگاهم چي بود اما این سکوت رو به نشونه درست بودن فکر و حرفش تلقي کرد و لباشو به هم فشرد و جدي سري تكون داد

و بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

و بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

چرا حس میکردم رفتن یا موندنم براش اهمیت داره؟

داغون نگاهم رو به سقف کشیدم.

نه..

محکم به خودم گفتم نه موندن من براي اون مهمه و نه براي خودم

اینجا جای من نیست..

من ميرم

اميلي با سيني غذايي برگشت.

اميلي بايد چيزاي مقوي بخوري که زود سرپا بشي.. يه روز

نبودما...ببین چه بلایی سر خودت آوردي

لبخند باريکي زدم.

البرت هم دوید داخل و مظلوم کنارم رو تخت نشست و زل زد بهم. با لبخند گفتم:چقدر اروم شدی تو..

البرت-وی به این شرط اجازه داد بیام پیشت که شلوغ نکنم. گفت

شلوغ کنم تنبيهم میکنه.

نرم خندیدم.

اميلي با خنده گفت:عالیه..

رو تخت کنارم نشست و شروع کرد به قاشق سوپ خوروندن بهم..

البرت-خوبي؟خيلي درد میکنه؟

خوبم..

دقیق دو روز توي اتاق وی و روي تختش جا خوش کرده بودم تا زخم پام کمی التیام پیدا کنه و هرچی اصرار میکردم کمکم کنن برم

اتاق خودم گوش نمیدادن..

در واقع وی نمیذاشت.

تو این دو روز دکتر هم دوبار براي ديدنم اومد و گفت مشکلی ندارم.. از دو روز پیش و اون صحبت کوتاهمون درباره رفتن وی رو

ندیده بودم.

خونه بود.

اینو از صداش که گاهی میومد و چیزایی که امیلی میگفت

میفهمیدم ولي.

به من سر نمیزد.

نمیدونم چرا ولی همین کار ساده و به ظاهر معمولیش قلبم رو به

درد آورده بود.

این بي

تفاوتیش.. بدبختانه ناراحتم کرده بود

پام یه ذره بهتر شده بود و کم کم داشتم راه میوفتادم..

كمي

لنگ میزدم اما جاي اميدواري بود.
دیدگاه ها (۱۳)

..جادویی عشق part ۶۷خواب میدیدم کلی گاو یه دفعه سمت وی حمله ...

جادویی عشق part ۶۶دستش رو روی نیم رخم گذاشت و خودشو از روي ص...

جادویی عشق part ۵۲ونسا با حرص گفت: احمق.. و سریع و پاکوبان ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط