دلنوشته...
دلنوشته...
گاهی میترسم...!
از مرگ...از گناهانم...از افتادن از چشم خدا...!
بعضی شب ها حال عجیبی دارم...!
به یاد اینکه وقتی من بمیرم خانواده ام من را زیر یک خروار خاک تنها میگذارند و میروند، زار میزنم...!
و من تنها چکنم!؟!
از تنهایی شب اول قبر میترسم..!
شب ها با خودم عهد میبندم که دیگر گناه نکنم...!اما حیف...'
صبح از یادم میرود...!
شرمندگی ام را چکنم!؟
در برابر مادر بی بی فاطمه...!
در برابر پدرم حضرت علی...!
چگونه جواب مظلومیت حسین را بدهم!؟!
مسئولیتم در برابر علی اصغر را چکنم!؟!
شرمندگی در برابر تمام ائمه و شهدا را چکنم!؟!
خدایا!؟
میشه منو از این باتلاق بیاری بیرون!؟
میشه منو ببخشی!؟!
میشه از اول شروع کنم!؟
بشم بنده ای که میخای!؟
خدا جونم تو بهتر از هر کس میدونی من بنده گناهکارتم کاری کن بازم برگردم....!
میترسم...! اما...
*بهت امید دارم*
گاهی میترسم...!
از مرگ...از گناهانم...از افتادن از چشم خدا...!
بعضی شب ها حال عجیبی دارم...!
به یاد اینکه وقتی من بمیرم خانواده ام من را زیر یک خروار خاک تنها میگذارند و میروند، زار میزنم...!
و من تنها چکنم!؟!
از تنهایی شب اول قبر میترسم..!
شب ها با خودم عهد میبندم که دیگر گناه نکنم...!اما حیف...'
صبح از یادم میرود...!
شرمندگی ام را چکنم!؟
در برابر مادر بی بی فاطمه...!
در برابر پدرم حضرت علی...!
چگونه جواب مظلومیت حسین را بدهم!؟!
مسئولیتم در برابر علی اصغر را چکنم!؟!
شرمندگی در برابر تمام ائمه و شهدا را چکنم!؟!
خدایا!؟
میشه منو از این باتلاق بیاری بیرون!؟
میشه منو ببخشی!؟!
میشه از اول شروع کنم!؟
بشم بنده ای که میخای!؟
خدا جونم تو بهتر از هر کس میدونی من بنده گناهکارتم کاری کن بازم برگردم....!
میترسم...! اما...
*بهت امید دارم*
- ۲۳۵
- ۰۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط