Part ۱۱
Part ۱۱
فضا سنگینتر از همیشه شده بود. هر ذرهی اکسیژن در تونل، یا توسط آتش باکوگو بلعیده میشد و یا در انجمادِ مطلقِ تودوروکی به دام میافتاد.تودوروکی دندانهایش را روی هم فشرد. کریستالهای یخی که او ساخته بود، اکنون مانند رشتههای درخشانِ شبکهای عصبی، دور تا دور مانیتورِ کوچک را گرفته بودند. امواجِ الکترومغناطیسی که پهپاد برای ردیابی ارسال میکرد، حالا به جای فرستاده شدن به مرکزِ فرماندهی «ائتلاف سایهها»، در میان تارهای یخیِ تودوروکی گیر میافتادند و در چرخهای بیپایان به دور خود میچرخیدند.
تودوروکی فریاد زد: «الان! سیگنال توی تلهست، اما بیش از ده ثانیه دوام نمیاره!»
باکوگو نیازی به شنیدنِ ادامهی جمله نداشت. او که تمامِ نیرویِ انفجاریاش را در نقاطِ خاصی از مچِ دستش متمرکز کرده بود، فریادِ جنگیاش در تمام تونل پیچید: «برو به جهنم!»
او جهش نکرد، بلکه عملاً فضا را با انفجاری عظیم شکافت. باکوگو به جای هدف گرفتنِ پهپاد یا مانیتور، مشتش را دقیقاً به نقطهای کوبید که تودوروکی با یخهایش آن را «نقطه ضعفِ ساختاریِ زیرین» مشخص کرده بود.
خِررررچ!
صدای شکسته شدنِ بتنهای مسلح، بلندتر از هر انفجاری بود. آنقدر قدرت در آن ضربه نهفته بود که زمین زیر پایشان نهتنها ترک خورد، بلکه بهطور کامل دهان باز کرد. در آن لحظهی حساس، پهپاد که دیگر سیگنالِ ردیابیاش مختل شده بود، گیج و بیهدف در هوا تکان میخورد. تودوروکی با یک حرکتِ سریع، یخ را به بدنه پهپاد کوبید و آن را درست پیش از سقوط، به سقفِ در حال ریزش میخکوب کرد.
«بپر!» تودوروکی فریاد زد و هر دو با هم به درون شکافی که باکوگو ایجاد کرده بود، سقوط کردند.
فشارِ ناشی از سقوط، هوا را از ریههایشان بیرون راند. اما درست در لحظهای که فکر میکردند همه چیز زیرِ آوار دفن میشود، نورِ خنکِ زیرزمینیِ شهری، به چشمانشان خورد. آنها به طبقهی خدماتیِ مترو رسیده بودند، جایی که دیگر اثری از «ائتلاف سایهها» نبود.
باکوگو با صورتی خاکآلود و نفسنفسزنان، روی زمین افتاد. او به سقفِ در حال فروریختنِ پشت سرشان نگاه کرد که حالا تلی از بتن و آهن بود. صدای مردِ سایهنما دیگر شنیده نمیشد؛ تنها صدای آژیرهای دوردست بود که در تونل میپیچید.
باکوگو دستش را روی زمین کوبید و با خندهای که بیشتر شبیه به غرش بود، گفت: «ببین… این بود نتیجهی بازیِ احمقانهشون.»
تودوروکی کنار او نشست، دستش هنوز از سرما میلرزید. او به بازویِ زخمیِ باکوگو نگاه کرد و بعد به مسیرِ تاریکی که پیش رو داشتند.
«هنوز تموم نشده، باکوگو. اون فقط یه پهپاد بود. اونا میدونن ما زندهایم.»
باکوگو ایستاد، لباسِ پارهاش را تکاند و نگاهی سرد و در عین حال پر از اراده به تودوروکی انداخت: «خوبه. امیدوارم دفعه بعد، جایِ مانیتور، خودشون رو بفرستن. اون موقع دیگه خبری از یخِِ ظریفبازیهات نیست، میکشمشون.»
او اولین قدم را به سمت تاریکیِ تونل برداشت. تودوروکی برای لحظهای مکث کرد، شعلهی کوچکی در نوک انگشتانش برای روشن کردنِ مسیر روشن کرد و دنبالِ او راه افتاد. آنها دیگر رقیب نبودند؛ آنها در میانِ این آشوب، تنها چیزی بودند که میتوانست به این «نمایشِ مرگبار» پایان دهد.
۹۰ ثانیه باقی مانده بود. زمانِ فرار تمام شده بود؛ حالا زمانِ شکار آغاز شده بود.
فضا سنگینتر از همیشه شده بود. هر ذرهی اکسیژن در تونل، یا توسط آتش باکوگو بلعیده میشد و یا در انجمادِ مطلقِ تودوروکی به دام میافتاد.تودوروکی دندانهایش را روی هم فشرد. کریستالهای یخی که او ساخته بود، اکنون مانند رشتههای درخشانِ شبکهای عصبی، دور تا دور مانیتورِ کوچک را گرفته بودند. امواجِ الکترومغناطیسی که پهپاد برای ردیابی ارسال میکرد، حالا به جای فرستاده شدن به مرکزِ فرماندهی «ائتلاف سایهها»، در میان تارهای یخیِ تودوروکی گیر میافتادند و در چرخهای بیپایان به دور خود میچرخیدند.
تودوروکی فریاد زد: «الان! سیگنال توی تلهست، اما بیش از ده ثانیه دوام نمیاره!»
باکوگو نیازی به شنیدنِ ادامهی جمله نداشت. او که تمامِ نیرویِ انفجاریاش را در نقاطِ خاصی از مچِ دستش متمرکز کرده بود، فریادِ جنگیاش در تمام تونل پیچید: «برو به جهنم!»
او جهش نکرد، بلکه عملاً فضا را با انفجاری عظیم شکافت. باکوگو به جای هدف گرفتنِ پهپاد یا مانیتور، مشتش را دقیقاً به نقطهای کوبید که تودوروکی با یخهایش آن را «نقطه ضعفِ ساختاریِ زیرین» مشخص کرده بود.
خِررررچ!
صدای شکسته شدنِ بتنهای مسلح، بلندتر از هر انفجاری بود. آنقدر قدرت در آن ضربه نهفته بود که زمین زیر پایشان نهتنها ترک خورد، بلکه بهطور کامل دهان باز کرد. در آن لحظهی حساس، پهپاد که دیگر سیگنالِ ردیابیاش مختل شده بود، گیج و بیهدف در هوا تکان میخورد. تودوروکی با یک حرکتِ سریع، یخ را به بدنه پهپاد کوبید و آن را درست پیش از سقوط، به سقفِ در حال ریزش میخکوب کرد.
«بپر!» تودوروکی فریاد زد و هر دو با هم به درون شکافی که باکوگو ایجاد کرده بود، سقوط کردند.
فشارِ ناشی از سقوط، هوا را از ریههایشان بیرون راند. اما درست در لحظهای که فکر میکردند همه چیز زیرِ آوار دفن میشود، نورِ خنکِ زیرزمینیِ شهری، به چشمانشان خورد. آنها به طبقهی خدماتیِ مترو رسیده بودند، جایی که دیگر اثری از «ائتلاف سایهها» نبود.
باکوگو با صورتی خاکآلود و نفسنفسزنان، روی زمین افتاد. او به سقفِ در حال فروریختنِ پشت سرشان نگاه کرد که حالا تلی از بتن و آهن بود. صدای مردِ سایهنما دیگر شنیده نمیشد؛ تنها صدای آژیرهای دوردست بود که در تونل میپیچید.
باکوگو دستش را روی زمین کوبید و با خندهای که بیشتر شبیه به غرش بود، گفت: «ببین… این بود نتیجهی بازیِ احمقانهشون.»
تودوروکی کنار او نشست، دستش هنوز از سرما میلرزید. او به بازویِ زخمیِ باکوگو نگاه کرد و بعد به مسیرِ تاریکی که پیش رو داشتند.
«هنوز تموم نشده، باکوگو. اون فقط یه پهپاد بود. اونا میدونن ما زندهایم.»
باکوگو ایستاد، لباسِ پارهاش را تکاند و نگاهی سرد و در عین حال پر از اراده به تودوروکی انداخت: «خوبه. امیدوارم دفعه بعد، جایِ مانیتور، خودشون رو بفرستن. اون موقع دیگه خبری از یخِِ ظریفبازیهات نیست، میکشمشون.»
او اولین قدم را به سمت تاریکیِ تونل برداشت. تودوروکی برای لحظهای مکث کرد، شعلهی کوچکی در نوک انگشتانش برای روشن کردنِ مسیر روشن کرد و دنبالِ او راه افتاد. آنها دیگر رقیب نبودند؛ آنها در میانِ این آشوب، تنها چیزی بودند که میتوانست به این «نمایشِ مرگبار» پایان دهد.
۹۰ ثانیه باقی مانده بود. زمانِ فرار تمام شده بود؛ حالا زمانِ شکار آغاز شده بود.
- ۱۷۱
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط