پارت سی و یک

#پارت سی و یک....

خوب ....خوب ....برم دنبال محیا کردن وسایل اجرای نقشه شوم واسه کارن خان .....خخخخخخ ..
آروم از اتاق بیرون اومدم و به طرف آشپز خونه رفتم...... بعد از برداشتن و وسایل مربوط به نقشه ....از آشپز خونه بیرون زدم و به سمت اتاق این کارن تحفه رفتم....
رفتم تو حموم و وسایل رو اون جوری که باید باشه گذاشتم سر جاش......وای که چه حالی کنن موقع دیدنش..... خوب بله دیگه من باید برم........اروم دوباره بیرون رفتم نگاهی یه ساعت کردم 5:30 صبح بود خوب واقعا چون خوابیده بودم خوابم نمی اومد به خاطر همین رفتم که یه گشتی تو خونه بزنم ...بعدش برم کمک حوریه خانم صبحونه رو اماده کنم...وایسا اصلا چرا این قدر خونه خلوطه..... این حوریه خانم کجاست .....
پوف بعدا باید یه خورده سوال هام رو به جواب برسونم به کمک حوریه خانم.....
خوب .....یه خورده فضولی کردم....هی هیچی نداره که تو این خونه.....همه اتاق های راه روی سمت چپ مثل هم بودن ولی با تفاوت رنگ....میگم چرا اون در اتاق وسطی راه روی سمت راست قفله....یعنی مال کیه....اصلا این کامین کجاست.....فک کنم اون اتاق اولیه مال اون بود....وای که میخوام خره خره اون بچه پرو رو بجوام...پرو هوفففففف. ..
نگاهی به ساعت کردن نزدیک ساعت شیش بودرفتم آشپز خونه.. ...چون جای وسایل رو نمی دونستم اول یه دور کابینت ها رو گشتم بعد که جای وسایل رو یاد گرفتم صبحونه مفصلی چیدم.....خودم واسه خودم یه لقمه نون پنیر گرفت و رفتم اتاقم....تا منتظر بمونم ساعت هفت شه برن اقا کارن رو بیدار و حموم رو براشون اماده کنم....خخخخ....
همین طوری روی تخت دراز کشیدم و به این زندگی و اینده اش فکر کردم و موقعی به خودم اومدم که ساعت7:05 بود ....
اخ که این قوزمیت منو میکشه سریع رفتم اتاقش و رفتم تو ....رفتم بالای سرش ...
- رباب ....ارباب نمیخواید بلند شید....ارباب...
پوف چه خوابش سنگینه.....
- ارباب...هوی.....
نوچ این بیدار بشو نیست....اعصابم خورد شد ...الان یه جوری بلندت کنم که حال کنی....
جیغ.....وای زلزلههه...جیغ....
همین که جیغ دوم رو زدم کارن سریع سیخ سر جاش نشست اول با گیجی نگاهم کرد و دوباره روش رو برگردوند....ولی طولی نکشید که جوری دوباره به سمتم برگشت که فک کنم مهره های گردنش جا به جا شدن....
کارن: دختره ی احمق این چه طرز بیدار کردن ها....سکته کردم بی شعور.....
من: ببخشیدا واقعا ولی هر چی صداتون کردم بیدار نشدین خوب خودتون گفتین ساعت 7 بیدارتون کنم تازه دیرم شده...
چشم غوره ای بهم رفت و به ساعت نگاه کرد و گفت:
تنبیهت رو تموم کردی....؟؟؟...
من : بله ارباب...
وای اونم چه تموم کردنی دارم برات......کسی حق نداره بهم زور بگه...
رفتم وان رو واسه اقا اماده کردم و اومدم بیرون....
رو به کارن گفتم: حموم اماده است میشه برن پایین...
اونم سری تکون داد و به طرف حموم رفت ...
منم سریع رفتم ...
دیدگاه ها (۲۰)

#پارت سی و دو.......منم رفتم پایین که دیدم بازم هیچ کس نیست ...

#پارت سی و سه...همین که در رو باز کردم اومدم برم بیرون خورد...

#پارت سی....کارن: تا صبح وقت داری این لباس ها رو اتو کنی و م...

#پارت بیست و نهم.....تقه ای به در زدم که صدای کارن رو شنیدم ...

خدمتکاره عمارت ارباب پارت یک

مافیا. Part:5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط