در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد

در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود .

بقال سر گذر گفت :"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید."

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم.
بی آن که خدایی داشته باشم …

"سهراب سپهری"
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁰پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای‌ جوانه‌ بزند و‌ به‌ نور...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 15سلیا بلند شد و چویا را ارام ص...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

من سالها نماز خوانده امبزرگترها می خواندندمن هم میخواندمدر د...

من سالها نماز خوانده امبزرگترها میخواندند، من هم میخواندمدر ...

من سالها نماز خوانده امبزرگترها میخواندند، من هم میخواندمدر ...

من سال ها نماز خوانده ام.بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواند...

مدرسه خواب های مرا قیچی کرده بود؛ نماز مرا شکسته بود. مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط