#disguise
#disguise
#دیسگایز
#Part_16
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
جونگکوک آروم درِ اتاق بورا رو باز میکنه و پا میذاره توی اتاقی که نورِ کمِ شب، مثل یه پردهی نرم افتاده روش. بوی ملایمِ عطرِ بورا هنوز توی هوا مونده بود و فضای اتاق، یه جور سکوتِ گرم و صمیمی داشت؛ از اون سکوتهایی که نه خفه میکنن، نه میذارن آدم راحت نفس بکشه… فقط میمونن، درست وسطِ دل.
بورا نیمهنشسته روی تخت بود و با دیدن جونگکوک، نگاهش آروم بالا میاد.
جونگکوک همونطور که نزدیک میشه، با صدای پایین و خسته اما مطمئنش میگه:
- «فردا شب یه مهمونی خانوادگی داریم. باید آماده باشی.»
بورا پلک میزنه. انگار حرفش یه لحظه توی هوا معلق میمونه.
- «مهمونی؟»
جونگکوک یه قدم دیگه نزدیکتر میشه، بعد با همون لحن جدیِ آرومش جواب میده:
- «آره. یه مهمونی رسمیـه. خانوادهها میان، شلوغ نیست، ولی باید بیای. کنار من.»
اون “کنار من” طوری از دهنش درمیاد که بورا ناخودآگاه یه لحظه دلش میلرزه. نه از ترس… از یه جور اطمینانِ عجیب، که توی صدای جونگکوک قایم شده بود.
جونگکوک بیهوا کنار بورا دراز میکشه. این حرکتش انقدر طبیعی و بیتکلّفه که انگار سالهاست شبها همینطوری کنار هم میخوابن. بورا یه نگاه کوتاه بهش میندازه؛ به خطِ فکِ مردونهش، به موهای آشفتهش، به اون سکوتی که همیشه انگار یه چیز نگفته تهش داره.
بعد خودش هم آروم دراز میکشه. فاصلهشون کم میشه. اونقدر کم که گرمای تنِ جونگکوک از زیرِ پتو به بورا میرسه و دلش یه کم آروم میگیره.
بورا چشمهاش رو میبنده و کمکم خواب، مثل پتوی سنگین و گرم، میاد میافته رویش.
---
**(پرش زمانی: فردا صبح)**
صبح که میشه، جونگکوک چشمهاش رو باز میکنه.
اولین چیزی که حس میکنه، جای خالیِ بورا کنارشه.
دستش ناخودآگاه میچرخه، ولی فقط سردیِ ملحفه میرسه بهش.
اخماش یه ذره در هم میره. بعد نگاهش میافته به یه نامه روی میز.
برمیخیزه، برش میداره و میخونه:
> **صبح بخیر، جونگکوکِ عزیز.**
> نمیخواستم بیدارت کنم، صبحانه رو برات روی میز آماده کردم...
> و خودمم رفتم بیرون تا برای امشب لباس بگیرم... زود برمیگردم
>
> **دوست دار تو، بورا**
چند ثانیه فقط به اسمِ پایین نامه خیره میمونه. “دوست دار تو” توی ذهنش میپیچه و یه گوشهی دلش رو نرم میکنه.
جونگکوک نامه رو تا میکنه، میذاره کنار و زیر لب میگه:
- «دخترِ لجباز… حتی وقتی میره، ردّ خودش رو قشنگ میذاره.»
بعد میره صبحانه رو میخوره. قهوهاش هنوز گرم بود، نون و تخممرغ هم همونطور مرتب روی میز چیده شده بودن، مثل اینکه بورا حتی از راه دور هم میخواسته همه چیز رو مرتب و مراقب نگه داره.
جونگکوک با همون سکوتِ همیشگی صبحانه میخوره، بعد دوش میگیره.
آب داغ که از شونههاش پایین میریزه، انگار کمی از خستگی شب قبل رو هم با خودش میبره. بعد کت و شلوار تیرهش رو میپوشه، دکمههای سرآستین رو میبنده، ساعتش رو دستش میکنه و جلوی آینه یه نگاه کوتاه به خودش میاندازه.
همون لحظه زیر لب میگه:
- «امشب نباید هیچچی خراب شه.»
بعد راه میافته سمت سازمان مار سبز خودش.
---
**(پرش زمانی: شب)**
شب که میرسه، درِ عمارت باز میشه و بورا با دو تا کیسهی برند برمیگرده.
لبخند کمرنگی روی لبش هست؛ هم از خستگی، هم از رضایت. بستهها رو محکم توی دست گرفته، انگار توشون فقط لباس نیست… یه جور امیدِ کوچیک و ساکت هم هست.
میره توی اتاق و یکییکی لباسها، جواهرها و کفشها رو درمیاره و توی کمد میذاره. فلزِ جواهرها زیر نور اتاق میدرخشه و کفشهای نو، مرتب کنار هم ردیف میشن؛ انگار خودش داره برای یه شبِ خاص، صحنه رو آماده میکنه.
بعد لوازم آرایش و وسایل موهاش رو هم با دقت روی میز میچینه.
همهچیز که تموم میشه، یه قدم عقب میره و به اتاق نگاه میکنه.
مرتب. تمیز. آماده.
بعد میره دوش میگیره.
وقتی از حموم بیرون میاد، موهاش هنوز کمی نمدارن و بوی شامپو توی هوا میپیچه. یه تاپ و شلوارک راحتی میپوشه و میره توی اتاق نشیمن.
چند ساعت بعد، جونگکوک برمیگرده.
نگاهش که روی بورا میافته، همونطور که کت از تنش آویزون بود، میگه:
- «آماده شو. ساعت هشته.»
بورا با شنیدن صداش سرش رو بالا میاره و آروم میگه:
- «باشه.»
اما همون لحظهای که بورا از جا بلند میشه، جونگکوک برای چند دقیقه مجبور میشه بره پی یه کار.
بورا تنها میمونه.
(چون زیاده دو تیکه اش کردم، پست بعدی میزارم)
#دیسگایز
#Part_16
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
جونگکوک آروم درِ اتاق بورا رو باز میکنه و پا میذاره توی اتاقی که نورِ کمِ شب، مثل یه پردهی نرم افتاده روش. بوی ملایمِ عطرِ بورا هنوز توی هوا مونده بود و فضای اتاق، یه جور سکوتِ گرم و صمیمی داشت؛ از اون سکوتهایی که نه خفه میکنن، نه میذارن آدم راحت نفس بکشه… فقط میمونن، درست وسطِ دل.
بورا نیمهنشسته روی تخت بود و با دیدن جونگکوک، نگاهش آروم بالا میاد.
جونگکوک همونطور که نزدیک میشه، با صدای پایین و خسته اما مطمئنش میگه:
- «فردا شب یه مهمونی خانوادگی داریم. باید آماده باشی.»
بورا پلک میزنه. انگار حرفش یه لحظه توی هوا معلق میمونه.
- «مهمونی؟»
جونگکوک یه قدم دیگه نزدیکتر میشه، بعد با همون لحن جدیِ آرومش جواب میده:
- «آره. یه مهمونی رسمیـه. خانوادهها میان، شلوغ نیست، ولی باید بیای. کنار من.»
اون “کنار من” طوری از دهنش درمیاد که بورا ناخودآگاه یه لحظه دلش میلرزه. نه از ترس… از یه جور اطمینانِ عجیب، که توی صدای جونگکوک قایم شده بود.
جونگکوک بیهوا کنار بورا دراز میکشه. این حرکتش انقدر طبیعی و بیتکلّفه که انگار سالهاست شبها همینطوری کنار هم میخوابن. بورا یه نگاه کوتاه بهش میندازه؛ به خطِ فکِ مردونهش، به موهای آشفتهش، به اون سکوتی که همیشه انگار یه چیز نگفته تهش داره.
بعد خودش هم آروم دراز میکشه. فاصلهشون کم میشه. اونقدر کم که گرمای تنِ جونگکوک از زیرِ پتو به بورا میرسه و دلش یه کم آروم میگیره.
بورا چشمهاش رو میبنده و کمکم خواب، مثل پتوی سنگین و گرم، میاد میافته رویش.
---
**(پرش زمانی: فردا صبح)**
صبح که میشه، جونگکوک چشمهاش رو باز میکنه.
اولین چیزی که حس میکنه، جای خالیِ بورا کنارشه.
دستش ناخودآگاه میچرخه، ولی فقط سردیِ ملحفه میرسه بهش.
اخماش یه ذره در هم میره. بعد نگاهش میافته به یه نامه روی میز.
برمیخیزه، برش میداره و میخونه:
> **صبح بخیر، جونگکوکِ عزیز.**
> نمیخواستم بیدارت کنم، صبحانه رو برات روی میز آماده کردم...
> و خودمم رفتم بیرون تا برای امشب لباس بگیرم... زود برمیگردم
>
> **دوست دار تو، بورا**
چند ثانیه فقط به اسمِ پایین نامه خیره میمونه. “دوست دار تو” توی ذهنش میپیچه و یه گوشهی دلش رو نرم میکنه.
جونگکوک نامه رو تا میکنه، میذاره کنار و زیر لب میگه:
- «دخترِ لجباز… حتی وقتی میره، ردّ خودش رو قشنگ میذاره.»
بعد میره صبحانه رو میخوره. قهوهاش هنوز گرم بود، نون و تخممرغ هم همونطور مرتب روی میز چیده شده بودن، مثل اینکه بورا حتی از راه دور هم میخواسته همه چیز رو مرتب و مراقب نگه داره.
جونگکوک با همون سکوتِ همیشگی صبحانه میخوره، بعد دوش میگیره.
آب داغ که از شونههاش پایین میریزه، انگار کمی از خستگی شب قبل رو هم با خودش میبره. بعد کت و شلوار تیرهش رو میپوشه، دکمههای سرآستین رو میبنده، ساعتش رو دستش میکنه و جلوی آینه یه نگاه کوتاه به خودش میاندازه.
همون لحظه زیر لب میگه:
- «امشب نباید هیچچی خراب شه.»
بعد راه میافته سمت سازمان مار سبز خودش.
---
**(پرش زمانی: شب)**
شب که میرسه، درِ عمارت باز میشه و بورا با دو تا کیسهی برند برمیگرده.
لبخند کمرنگی روی لبش هست؛ هم از خستگی، هم از رضایت. بستهها رو محکم توی دست گرفته، انگار توشون فقط لباس نیست… یه جور امیدِ کوچیک و ساکت هم هست.
میره توی اتاق و یکییکی لباسها، جواهرها و کفشها رو درمیاره و توی کمد میذاره. فلزِ جواهرها زیر نور اتاق میدرخشه و کفشهای نو، مرتب کنار هم ردیف میشن؛ انگار خودش داره برای یه شبِ خاص، صحنه رو آماده میکنه.
بعد لوازم آرایش و وسایل موهاش رو هم با دقت روی میز میچینه.
همهچیز که تموم میشه، یه قدم عقب میره و به اتاق نگاه میکنه.
مرتب. تمیز. آماده.
بعد میره دوش میگیره.
وقتی از حموم بیرون میاد، موهاش هنوز کمی نمدارن و بوی شامپو توی هوا میپیچه. یه تاپ و شلوارک راحتی میپوشه و میره توی اتاق نشیمن.
چند ساعت بعد، جونگکوک برمیگرده.
نگاهش که روی بورا میافته، همونطور که کت از تنش آویزون بود، میگه:
- «آماده شو. ساعت هشته.»
بورا با شنیدن صداش سرش رو بالا میاره و آروم میگه:
- «باشه.»
اما همون لحظهای که بورا از جا بلند میشه، جونگکوک برای چند دقیقه مجبور میشه بره پی یه کار.
بورا تنها میمونه.
(چون زیاده دو تیکه اش کردم، پست بعدی میزارم)
- ۵.۶k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط