نه در بهار پر از عشق آمدی

نه در بهار پر از عشق آمدی
و نه در تابستان پر التهاب...
پاییز را مطمئن بودم که میایی
میایی تا دست در دست هم
کوچه و خیابان های شهر را
زیر باران های گاه و بی گاهش
بر روی برگ های بر باد رفته قدمی بزنیم
اما نیامدی...
تا تنها امیدم به زمستان پر از درد باشد
زمستانی که همیشه فصل
رفتن بود،تا آمدن...
دیدگاه ها (۵)

یڪ نفر هستی اما دنیای به آن بزرڪَی رایڪ تنه برایم پر ڪرده ای...

با لبخندی ساده بشین روبرومتا من مثل آیینه تماشا کنمبذار آرزو...

یه دی ماهی ﻧﻪ ازت توضیح میخوادﻧﻪ ﺩنبال دلیل میگردهنه دیگه کا...

یه دی ماهی اشتباهی که همیشه می‌کنه اینکه دوست و دشمن براش فر...

رقص آخرین برگها

در من شهری‌ست که سال‌هاست چراغ‌هایش خاموش شده؛ نه مسافری می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط