『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁹
تهیونگ: نرو....
صدایش آنقدر ضعیف بود که بیشتر شبیه زمزمه شنیده میشد. جونگکوک لحظه ای چشمهایش را بست ، انگار با خودش میجنگید ؛ بعد آرام برگشت و دوباره به سمت تخت نگاه کرد. چشمهای تهیونگ سرخ شده بودند. نه از درد زخمها...از ترس. ترس از اینکه باز هم جونگکوک را از دست بدهد.
تهیونگ : فقط..چند دقیقه . اگه بعدش خواستی بری... جلوتو نمیگیرم
جونگکوک چند لحظه به صورتش نگاه کرد و بعد آرام صندلی را جلو کشید و دوباره نشست ، اما این بار فاصلهاش را حفظ کرد. دست تهیونگ هم آرام از دور مچش رها شد. سکوت دوباره بینشان نشست. تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
تهیونگ: اول از همه...ببخشید
جونگکوک لبخند تلخ و کوتاهی زد
جونگکوک: این کلمه رو قبلاً هم شنیدم
تهیونگ چیزی نگفت
جونگکوک : میدونی اون روز... بعد از انبار...
نگاهش را از پنجره گرفت و به تهیونگ دوخت.
جونگکوک : وقتی از کنارت رد شدم...فکر کردم بالاخره تموم شده ، نه لوکا...نه زندان...نه فرار ؛ ولی وقتی رفتی... فهمیدم هنوز یه چیزی تموم نشده
تهیونگ : چی؟!
جونگکوک : داستان منو تو
اشک بیصدا از گوشهی چشم تهیونگ پایین آمد.
جونگکوک : من....هیچوقت از اینکه پلیس بودی ناراحت نشدم ، از اینکه حقیقت رو ازم پنهون کردی شکستم . هر لحظهای که کنارم بودی... بعد از فهمیدن حقیقت، با خودم میپرسیدم...کدومش واقعی بود؟ نگاهات؟ حرفات؟ یا هیچکدوم؟
تهیونگ : همهش واقعی بود...باور کن ، از یه جایی به بعد... مأموریت برام تموم شده بود فقط... جرأت اعتراف نداشتم
جونگکوک نگاهش کرد ، برای اولین بار بعد از هفتهها...تهیونگ مستقیم توی چشمهایش نگاه میکرد. بدون فرار ، بدون دروغ....
تهیونگ : اگه زمان برگرده...دیگه هیچوقت همچین اشتباهی نمیکنم....هر اتفاقی هم که بیوفته ، دیگه نمیزارم نگاهتو ازم بگیری
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت ؛ جونگکوک سرش را پایین انداخت
جونگکوک : هنوز... نمیتونم بگم بخشیدمت
تهیونگ لبخند غمگینی زد و آرام سر تکان داد . جونگکوک از جایش بلند شد ، این بار تهیونگ دستش را نگرفت و فقط نگاهش کرد. جونگکوک تا جلوی در رفت و دستش روی دستگیره نشست.
چند ثانیه همونجا ماند بعد بدون اینکه برگردد آرام گفت
جونگکوک : ولی....اگه دیشب یه دقیقه دیرتر میرسیدم ؛ هیچوقت خودمو نمیبخشیدم
آرام در رو باز کرد ، قبل از بیرون رفتن نگاه گذرایی به تهیونگ انداخت
جونگکوک : زود خوب شو
و در اتاق آرام بسته شد ، تهیونگ به در خیره ماند و اشک از روی گونهاش پایین میآمد... اما بعد از مدتها...برای اولین بار، میان تمام آن دردها...لبخند زد.
....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁹
تهیونگ: نرو....
صدایش آنقدر ضعیف بود که بیشتر شبیه زمزمه شنیده میشد. جونگکوک لحظه ای چشمهایش را بست ، انگار با خودش میجنگید ؛ بعد آرام برگشت و دوباره به سمت تخت نگاه کرد. چشمهای تهیونگ سرخ شده بودند. نه از درد زخمها...از ترس. ترس از اینکه باز هم جونگکوک را از دست بدهد.
تهیونگ : فقط..چند دقیقه . اگه بعدش خواستی بری... جلوتو نمیگیرم
جونگکوک چند لحظه به صورتش نگاه کرد و بعد آرام صندلی را جلو کشید و دوباره نشست ، اما این بار فاصلهاش را حفظ کرد. دست تهیونگ هم آرام از دور مچش رها شد. سکوت دوباره بینشان نشست. تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
تهیونگ: اول از همه...ببخشید
جونگکوک لبخند تلخ و کوتاهی زد
جونگکوک: این کلمه رو قبلاً هم شنیدم
تهیونگ چیزی نگفت
جونگکوک : میدونی اون روز... بعد از انبار...
نگاهش را از پنجره گرفت و به تهیونگ دوخت.
جونگکوک : وقتی از کنارت رد شدم...فکر کردم بالاخره تموم شده ، نه لوکا...نه زندان...نه فرار ؛ ولی وقتی رفتی... فهمیدم هنوز یه چیزی تموم نشده
تهیونگ : چی؟!
جونگکوک : داستان منو تو
اشک بیصدا از گوشهی چشم تهیونگ پایین آمد.
جونگکوک : من....هیچوقت از اینکه پلیس بودی ناراحت نشدم ، از اینکه حقیقت رو ازم پنهون کردی شکستم . هر لحظهای که کنارم بودی... بعد از فهمیدن حقیقت، با خودم میپرسیدم...کدومش واقعی بود؟ نگاهات؟ حرفات؟ یا هیچکدوم؟
تهیونگ : همهش واقعی بود...باور کن ، از یه جایی به بعد... مأموریت برام تموم شده بود فقط... جرأت اعتراف نداشتم
جونگکوک نگاهش کرد ، برای اولین بار بعد از هفتهها...تهیونگ مستقیم توی چشمهایش نگاه میکرد. بدون فرار ، بدون دروغ....
تهیونگ : اگه زمان برگرده...دیگه هیچوقت همچین اشتباهی نمیکنم....هر اتفاقی هم که بیوفته ، دیگه نمیزارم نگاهتو ازم بگیری
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت ؛ جونگکوک سرش را پایین انداخت
جونگکوک : هنوز... نمیتونم بگم بخشیدمت
تهیونگ لبخند غمگینی زد و آرام سر تکان داد . جونگکوک از جایش بلند شد ، این بار تهیونگ دستش را نگرفت و فقط نگاهش کرد. جونگکوک تا جلوی در رفت و دستش روی دستگیره نشست.
چند ثانیه همونجا ماند بعد بدون اینکه برگردد آرام گفت
جونگکوک : ولی....اگه دیشب یه دقیقه دیرتر میرسیدم ؛ هیچوقت خودمو نمیبخشیدم
آرام در رو باز کرد ، قبل از بیرون رفتن نگاه گذرایی به تهیونگ انداخت
جونگکوک : زود خوب شو
و در اتاق آرام بسته شد ، تهیونگ به در خیره ماند و اشک از روی گونهاش پایین میآمد... اما بعد از مدتها...برای اولین بار، میان تمام آن دردها...لبخند زد.
....ادامه دارد
- ۹۷۰
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط