تاج و اجبار
پارت 6
لینورا:هوی ساکت شو دیگع الان مادر عصبانی میشد میخواستی چیکار کنی؟
دنیل:اولا خودت منو ترسوندی دوما توی خانواده و توی قصر مقام من ازت بالاتره دوسال ازت بزرگترم ولعهدم که هستم احترام بزار هوی چیه
لینورا:ساکت شو بابا منم تاحالا ولیعهد ترسو ندیده بودم
دنیل:احمق گستاخ تازه از نظر چهره هم از تو سرترم
لینورا:اوووف سرم درد گرفت انقدر ور ور نکن
هردومون خندیدیم و به سمت قسمت شرقی قصر راه افتادیم
ولی دنیل واقعا جذاب بود موهای موج دار قهوه ای روشن و چشم های سبز و پوست سفید و قد بلند ولی به من که نمیرسه
به اتاقامون رسیدیم و هرکدوم رفتیم داخل اتاق خودمون...تا رفتم تو اتاق فیونا رو صدا زدم...فیونا خدمتکار شخصی منه ولی مثل خواهر میمونه برام انقد که باهم صمیمی ایم
فیونا:چیزی شده؟
لینورا:میگم میتونی تا چند ساعت دیگه از کشور اورالیا برام اطلاعات جمع کنی؟...آها درباره ولیعهدشون هم تحقیق کن
فیونا:باشه چشم
بعدهم رفت بیرون...جدیدا رفتار های آرماندو هم تغییر کرده...خیلی مشکوک شده همش به ی جایی نامه میفرسته
بعدا سر از کارش درمیارم فعلا کار مهم تری دارم
توی افکارم بودم که در اتاقم زده شد...خدمتکار مادرم بود
خدمتکار:پرنسس لینورا ملکه لباس امشبتون رو فرستادن
لینورا:بیار داخل
اومد داخل و کاور لباسی که مادرم فرستاده بود رو گذاشت رو تخت و بعد هم رفت...از روی صندلی بلند شدم رفتم سمتش و از کاور درش اوردم
یه لباس یه لباس مشکی ساتن بلند بود که دامنش پف داشت و با دستکشی که همرنگ خودش بود ست بود...مثل همیشه به سلیقه خودش برام لباس انتخاب کرده من هیچوقت این رنگ هارو نمیپوشم معمولا رنگ های پاستلی و ملایم مثل سبز و آبی و صورتی میپوشم
حداقل خوبه پفش کمتره
بعد یه ساعت فیونا اومد و در زد که گفتم بیاد داخل و یه سری برگه دستش بود
لینورا:خب اوردی؟
فیونا:یه سری اطلاعات جمع کردم از آلاریک و آلدن و خانواده سلطنتی و چون زمان کم بود چیز بیشتری نتونستم پیداکنم
لینورا:همین خوبه و بهتره اونجا درست صداشون کنی چون اونا جانشین و شاهزاده اون کشورن
فیونا:چشم
لینورا:خب حالا اونارو بده ببینم
فیونا:بفرمایید
لینورا:مچکرم حالا میتونی بری
برگه هارو گرفتم و یه نگاهی انداختم...روی برگه اول نوشته بود((ولیعهد آلاریک)) و شروع کردم به خوندن
(سه ساعت بعد)
زنگ ساعت رو سه بار زدن و این به این معنی بود که ساعت 3 بود...وقتی داشتم اینارو میخوندم چقدر زمان زود گذشت
...
لینورا:هوی ساکت شو دیگع الان مادر عصبانی میشد میخواستی چیکار کنی؟
دنیل:اولا خودت منو ترسوندی دوما توی خانواده و توی قصر مقام من ازت بالاتره دوسال ازت بزرگترم ولعهدم که هستم احترام بزار هوی چیه
لینورا:ساکت شو بابا منم تاحالا ولیعهد ترسو ندیده بودم
دنیل:احمق گستاخ تازه از نظر چهره هم از تو سرترم
لینورا:اوووف سرم درد گرفت انقدر ور ور نکن
هردومون خندیدیم و به سمت قسمت شرقی قصر راه افتادیم
ولی دنیل واقعا جذاب بود موهای موج دار قهوه ای روشن و چشم های سبز و پوست سفید و قد بلند ولی به من که نمیرسه
به اتاقامون رسیدیم و هرکدوم رفتیم داخل اتاق خودمون...تا رفتم تو اتاق فیونا رو صدا زدم...فیونا خدمتکار شخصی منه ولی مثل خواهر میمونه برام انقد که باهم صمیمی ایم
فیونا:چیزی شده؟
لینورا:میگم میتونی تا چند ساعت دیگه از کشور اورالیا برام اطلاعات جمع کنی؟...آها درباره ولیعهدشون هم تحقیق کن
فیونا:باشه چشم
بعدهم رفت بیرون...جدیدا رفتار های آرماندو هم تغییر کرده...خیلی مشکوک شده همش به ی جایی نامه میفرسته
بعدا سر از کارش درمیارم فعلا کار مهم تری دارم
توی افکارم بودم که در اتاقم زده شد...خدمتکار مادرم بود
خدمتکار:پرنسس لینورا ملکه لباس امشبتون رو فرستادن
لینورا:بیار داخل
اومد داخل و کاور لباسی که مادرم فرستاده بود رو گذاشت رو تخت و بعد هم رفت...از روی صندلی بلند شدم رفتم سمتش و از کاور درش اوردم
یه لباس یه لباس مشکی ساتن بلند بود که دامنش پف داشت و با دستکشی که همرنگ خودش بود ست بود...مثل همیشه به سلیقه خودش برام لباس انتخاب کرده من هیچوقت این رنگ هارو نمیپوشم معمولا رنگ های پاستلی و ملایم مثل سبز و آبی و صورتی میپوشم
حداقل خوبه پفش کمتره
بعد یه ساعت فیونا اومد و در زد که گفتم بیاد داخل و یه سری برگه دستش بود
لینورا:خب اوردی؟
فیونا:یه سری اطلاعات جمع کردم از آلاریک و آلدن و خانواده سلطنتی و چون زمان کم بود چیز بیشتری نتونستم پیداکنم
لینورا:همین خوبه و بهتره اونجا درست صداشون کنی چون اونا جانشین و شاهزاده اون کشورن
فیونا:چشم
لینورا:خب حالا اونارو بده ببینم
فیونا:بفرمایید
لینورا:مچکرم حالا میتونی بری
برگه هارو گرفتم و یه نگاهی انداختم...روی برگه اول نوشته بود((ولیعهد آلاریک)) و شروع کردم به خوندن
(سه ساعت بعد)
زنگ ساعت رو سه بار زدن و این به این معنی بود که ساعت 3 بود...وقتی داشتم اینارو میخوندم چقدر زمان زود گذشت
...
- ۶.۲k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط