پارت بیستم ویک

پارت بیستم ویک
سه هفته بعد

زایمان سخت بود. آت شانزده ساعت درد کشید تا اینکه بالاخره صدای گریه‌ی اولین فرزندشان در اتاق بیمارستان پیچید.

سوکجین کنار تخت نشسته بود، دستِ خیسِ عرقِ آت را محکم گرفته بود و خودش هم رنگِ پریده‌ای داشت که انگار خودش زایمان کرده باشد. وقتی پرستار بچه را آورد و گذاشت روی سینه‌ی آت، هر دو ساکت ماندند.

یک دختر کوچک. با موهایی نرم و مشکی، و چشم‌هایی که هنوز باز نشده بودند، اما انگار همه‌ی دنیا را در خودشان داشتند.

آت نگاهش کرد و اشک‌هایش جاری شد.

«سوکجین... نگاه کن. ما ساختیمش.»

سوکجین انگشتش را به آرامی روی گونه‌ی بچه کشید. انگار که می‌ترسید بشکند. صدایش می‌لرزید وقتی گفت:

«بهش چه اسمی می‌ذاریم؟»

آت به بچه نگاه کرد، بعد به سوکجین. «یونا. چون توی بهار به دنیا اومد و انگار که با خودش بهار رو آورد توی زندگی‌مون.»

سوکجین خندید. خنده‌ای که سال‌ها توی گلویش گیر کرده بود و حالا آزاد شده بود.

«یونا... اسمش قشنگه. ولی به من بگو، کی یاد گرفتی اینقدر رمانتیک باشی؟»

آت با چشم‌های خیس خندید. «از وقتی تو یادم دادی که عشق یعنی چی.»

---

یک سال بعد

ایوان همان خانه‌ی چوبی. بهار دوباره آمده بود. شکوفه‌ها دوباره باز شده بودند و بوی علف تازه توی هوا بود.

یونا، دختر یک ساله، روی پتوی نرمی که روی چمن پهن شده بود، دست‌وپا می‌زد و سعی می‌کرد بلند شود. موهای مشکی‌اش مثل مخمل بود و چشم‌های درشتش، دقیقاً مثل چشم‌های سوکجین، پر از کنجکاوی و آرامش عجیبی بود.

آت کنارش نشسته بود و با عروسک پارچه‌ای بازی می‌کرد. سوکجین پشت سرشان، روی ایوان، به این صحنه نگاه می‌کرد. یک فنجان قهوه در دست، لبخندی که از ته دلش بود روی صورتش.

یونا ناگهان تعادلش را از دست داد و افتاد روی پتوی نرم. صورتش به هم رفت و شروع کرد به گریه. آت فوراً بلندش کرد و بغلش گرفت و با صدای آرام شروع به لالایی خواندن کرد. همان لالایی‌ای که مادربزرگ سوکجین برای خودش می‌خواند.

سوکجین آمد و کنارشان نشست. دستش را دور کمر آت حلقه کرد و سرش را به شانه‌اش گذاشت. یونا که صدای بابا را شناخت، گریه‌اش کم‌کم قطع شد و با چشم‌های گردش به سوکجین نگاه کرد.

«دخترم،» سوکجین گفت با صدایی نرم‌تر از هر وقتِ دیگری، «میدونی چقدر خوشبختم که تو رو دارم؟»

یونا نفهمید، اما لبخند زد. شاید چون لبخند بابا را دید.

آت نگاهش کرد و با صدایی که پر از عشق بود، گفت:

«یادته گفتی نابود شدن راهِ آزادیه؟»

سوکجین لبخند زد. «آره.»

«من الان می‌دونم که آزادیِ واقعی، نابود شدن نیست. آزادیِ واقعی، اینه که یه جایی داشته باشی که بتونی خودت باشی. با همه‌ی ضعف‌ها و زخم‌ها و تاریکی‌هات. و من این رو با تو پیدا کردم.»

سوکجین برگشت و نگاهش کرد. چشمانش برق می‌زد. نه از اشک، از نوری که سال‌ها توی تاریکیِ دلش دفن شده بود و حالا بیرون زده بود.

«منم همینو پیدا کردم. توی تو. توی یونا. توی این زندگی که با هم ساختیم.»

یونا در آغوش آت خوابش برد. آهسته، با صدای باد که از میان درختان می‌گذشت.

و سوکجین خم شد و بوسه‌ای روی پیشانی آت زد. بعد، روی پیشانی یونا. همان دختری که با خودش بهار را آورده بود، و زندگی‌شان را از یک معامله‌ی سرد، به یک خانه‌ی گرم تبدیل کرده بود.

---

پایان

یا شاید بهتر باشه بگم:
تازه شروع شده بود.

یک شروعِ واقعی.
با عشق.
با یونا.
با یه خانواده.

و این بار، هیچ‌کس قرار نبود فرار کنه.
چون بالاخره، رسیده بودن به جایی که همیشه می‌خواستن برسن:
خونه.


the end
(امیدوارم از فیک خوشتون اومده باشه ❤️😊می‌دونم این فیک بد شد ولی فیکای بعدو بهتر می‌نویسم )
دیدگاه ها (۳)

پارت بیستمسه سال بعدعمارتِ بزرگِ مادر سوکجین هنوز پابرجا بود...

حتما فالو و حمایت شهفیک نویسهههآیدی: @mmanmmanimmmanmmani

پارت پانزدهم💫ماه عسل. مادر سوکجین اصرار داشت بروند سیشل. «هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط