بهترینحس

#بهترین_حس
#پارت_12
ولی اشکال نداره راه واسه فرار دارم...
از زبون دازای:
بعدا بدجوری سرش تلافی میکنم....بدجور تو دلم موند که باهاش بازی کنم ولی اشکال نداره
بعد حرفش اومدم بیرون و لباس پوشیدم رو تخت نشستم و منتظر شدم تا بیاد
از زبون سرباز:
باید برم اتاق پرنس چویا تا ببینم حالش خوبه یا نه
به سمت طبقه بالا رفتمو آروم در زدم
از زبون دازای:
همینطور منتظر بودم که صدای در اومد
دازای:میتونی بیای تو
یه سرباز اومد داخل
سرباز:ببخشید آقای اوسامو پرنس چویا کجاست؟
دازای:حالش خوبه رفته حموم
سرباز:باهم صمیمی شدید؟
دازای:چه پرو...به تو ربطی نداره میتونی بری
سرباز:متاسفم...
سرباز رفت...وای خوب شد کاری باهاش نکردم مثل اینکه این بچه یکم واسه پادشاه ارزش داره
از زبون چویا:
ای لعنتی این عالیه واسه اولین بار از یه حرومزاده ای میترسم
حوله تن کردم و از حموم اومدم بیرون دیدم خیلی آروم رو تخت نشسته
خیالم راحت شد
آروم رفتم رو صندلی نشستم و موهامو سشوار کشیدم سمت کمد لباس رفتمو داشتم لباس انتخاب میکردم که اون کونی دستشو پشت کمرم حلقه کردو منو به خودش چسبوند-
قابل توجه دوستان عزیز برای پارت بعد ۱۵ لایک.
(درسته من یک فرد روانی هستم که میخواد با روحیات شما بازی کنه😁👍)
دیدگاه ها (۱۲)

حال من:بابا من دارم کار میکنم طوطیم ول کنه سرم نمیشههههههههه...

من:چیکو ( اسم طوطیم)جونم بیا برو این پدرسگ#@_*جمش کن تا به س...

#بهترین_حس #پارت_11اونم محکم تر منو به دیوار چسبوند جوری که ...

#بهترین_حس #پارت_10 مرتیکه اگه زورم بهش میرسید میزدم لهش میک...

#بهترین_حس #پارت_7 از زبون چویا: از بابام متنفرم...باید قبول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط