درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم

تکپارتی

سحرگاه بود و ماه هنوز روی آسمان خیره مانده بود که در خانه کوچک تهیونگ صدای باز شدن در به آرامی شنیده شد.

در را که باز کرد، همسرش با موهای پریشان و لباسی نیمه باز وارد شد. بوی الکل و هیجان هنوز از او حس می‌شد.

تهیونگ، که در حال آماده شدن برای خواب بود، ناگهان خشکش زد. قلبش سخت به تپش افتاد. نگاهی عصبی و نگران به همسرش انداخت و آرام ولی جدی گفت:

«کجا بودی ؟»

همسرش با نگاهی معذب و کمی خجالت‌آلود، گفت:

«با دوستانم بودم... فقط کمی نوشیدیم، فکر کردم یه ذره خوش بگذرونم.»

تهیونگ جلو آمد، دستش را به آرامی گرفت و اما نگاهش پر از نگرانی و کمی عصبانیت بود.

«تو می‌دونی که این رفتارها منو اذیت می‌کنه. وقتی تا این وقت بیرون می‌مونی، دل من می‌لرزه.»

همسرش نگاهی به او انداخت و گفت:

«من هم دوست دارم کنار تو باشم، اما گاهی لازم دارم کمی آزاد باشم.»

تهیونگ لبخندی زد، اما چشم‌هایش هنوز پر از احساسات مختلف بود. دستش را به آرامی به سمت صورت همسرش برد و گونه‌اش را نوازش کرد.

«باشه، اما من نمی‌خوام بیشتر از این نگران بشم.»

همسرش نزدیک‌تر شد و دستش را گرفت. نگاهشان در هم گره خورد، و تنش‌ها آرام آرام جای خود را به احساسات گرم داد.

تهیونگ دست‌هایش را دور کمر همسرش حلقه کرد و به آرامی او را به سمت خود کشید.
نف*س‌های گرم‌شان در یک لحظه با هم گره خورد. ل*ب‌های تهیونگ آرام روی گ*ردن همسرش نشست و لبخندی بازیگوشانه زد.

همسرش دست‌هایش را به گ*ردن تهیونگ حلقه کرد و صدای خش‌دارش را در گوشش زمزمه کرد:

«منو ببخش که این‌قدر دیر برگشتم... فقط دلم می‌خواست کمی فراموش کنم.»

تهیونگ با نگاهی پر از محبت و کمی جدیت پاسخ داد:

«فراموش کنی؟ من همیشه اینجا هستم که فراموش کردن‌هات رو با هم جبران کنیم.»

ل*ب‌هایش به آرامی به سمت گوشه ل*ب‌های همسرش کشیده شد، حس گرمی از ل*مس‌های ملایم و عاشقانه در فضا پراکنده شد. دست‌ها از زیر ل*باس همسرش رد شدند و پوست نرم و گرمش را نوازش کردند.

همسرش در حالی که سرش روی شانه تهیونگ گذاشته بود، نفس‌هایش آرام گرفت و گفت:

«من این حس آرامش رو فقط وقتی کنار تو هستم پیدا می‌کنم.»

تهیونگ ل*ب‌هایش را به ل*ب‌های همسرش نزدیک‌تر کرد و با آرامش گفت:

«حالا بیا، همه‌ی نگرانی‌ها رو کنار بذاریم و فقط برای هم باشیم.»

لحظه‌ای بعد، فضای اتاق پر از صدای نفس‌های آرام و ضربان قلب‌های به هم پیوسته شد. تهیونگ با حرکاتی آهسته و پر احساس، ل*باس همسرش را از شانه‌ها کنار زد و پوست نرم و لطیفش را با ل*ب‌هایش لمس کرد.

لحظه‌های بی‌کلام، اما پر از حرف‌های عاشقانه، هر دو را به دنیایی برد که جز عشق و آرامش نبود.

پایان
(اس*مات داخل کامنت )
دیدگاه ها (۳۱)

⁦(⁠。⁠・⁠ω⁠・⁠。⁠)⁠ノ⁠♡⁩ امروز روز ارمیاس روزتون مبارک باش کیوتیا...

سلام کیوتیا حالتون چطوره ؟؟؟ من برگشتم دلم براتون ی ذره شده ...

⁦(⁠。⁠♡⁠‿⁠♡⁠。⁠)⁩یکسال گذشت با وجود تموم لحظه های خاطره انگیزش...

پارت دوم ( اخر)جونگ‌کوک زخمی شده بود.ولی به‌جای بیمارستان، ا...

get drunk. p2

سه☆پارتی...........p.3دختر کمی سکوت کرد جونگکوک ب*/و*/س*/ه*ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط