p12
p12
متیو : عروسک
دیانا : هوم
متیو : چه ادکلنی زدی
دیانا : ادکلن همیشگیم
متیو : یه بوی خوب میدی بوی توت فرنگی
دیانا : بادی اسپلشمه
متیو : دوستش دارم
و گردنمو بوسید
برای گوشیم پیام اومد
گوشیم برداشت
دیانا : هی وسیله شخصیه
متیو : از طرف هلن
برداشتم و رو تخت نشستم متنشو و خوندم
[[ هلن : سلام دیانا چطوری دلم برای شنبه هامون تنگ شده سیسی راستی به خاطر ازدواجت متاسفم خیل ناراحت شدم تو خیلی خوشگلی و قطعا لیاقتت بیشتر از کسیه که ازت ۸ سال بزرگتره و پسر لرد سیاهه فکر کنم آخر با خوشگلیت کار دست خودت دادی
حالا اشکال نداره احتمالا تو مهمونی آخر هفته باشی با بچه ها هماهنگ کردیم بریم یه مسافرت مجردی ۲ روزه خانواده هامون اجازه دادن ببین میتونی مخ پسره رو بزنی بیای بدون تو که نمیشه
بای سیسی💖💖💖 ]]
متیو : هوف که مخ منو بزنی ها (عصبی)
با صدای ترسیده گفتم : ببین من توضیح میدم
متیو : خب
دیانا : ببین خب ام
متیو : توضیحی نداری میدونم تقصیر تو نیست تقصیر دوستته
بغلم کرد اصلا توقع نداشتم عذاب وجدان آزارم میداد اون انقدر دوسم داره و من ...
از بغلش جدا شدم دستمو گرفت و بوسید
دیانا : حالا میگذاری برم
متیو : کجا
دیانا : مسافرته رو دیگه
متیو : نوشته بود مسافرت مجردی الان متاهلی عروسک
دیانا : حالا برم
متیو : دوستم داری
جوابشو ندادم
متیو : جوابی که تو دلت به سوال من دادی جواب سوالته
میخواستم با دوستام باشم چند روز ازش فاصله داشته باشم حاضر بودم هر کاری کنم دستامو پشت گردنش گذاشتم و آروم بوسیدمش بعد تو چشماش نگاه کردم
متیو : لبات خوشمزس توت فرنگی
دیانا : میگذاری برم حالا
متیو : نه عروسک
دیانا : اعهههه اذیت نکن دیگه ریدلللل
خندید و بغلم کرد و خوابوندم رو تخت
متیو : دختر خوب به جای فامیلی ددیش اسمشو صدا میزنه
دیانا : پسر خوب دخترشو تو خونه زندونی نمیکنه
متیو : ببین دیانا من نمیگذارم تو با اینا بیرون بری
دیانا : متیوووو
متیو : لوس نشو
در زدن
متیو : بیای تو
مایا : ارباب ریدل ارباب ولدمورت هم اومدن بفرمایید ناهار
پایین رفتیم و نشستیم پشت میز
تام : متیو برای مرگخوار ها یه جلسه گذاشتم
متیو : منم باید باشم
تام : آره از این به بعد دوست دارم همیشه تو جلسات باشی
متیو : چشم پدر
تام : و تو دیانا
دیانا : چشم ارباب
تام : اوه راستی متیو تایم اون عملیات تغییر کرد ۴ نوامبر میریم و ۲ روز طول میکشه
متیو : سه روز دیگه
تام : آره
بعد ناهار بالا رفتیم متیو خیلی خسته شده بود روی تخت رفت منو تو بغلش گرفت و باهام حرف زد تا خوابش برد
متیو : عروسک
دیانا : هوم
متیو : چه ادکلنی زدی
دیانا : ادکلن همیشگیم
متیو : یه بوی خوب میدی بوی توت فرنگی
دیانا : بادی اسپلشمه
متیو : دوستش دارم
و گردنمو بوسید
برای گوشیم پیام اومد
گوشیم برداشت
دیانا : هی وسیله شخصیه
متیو : از طرف هلن
برداشتم و رو تخت نشستم متنشو و خوندم
[[ هلن : سلام دیانا چطوری دلم برای شنبه هامون تنگ شده سیسی راستی به خاطر ازدواجت متاسفم خیل ناراحت شدم تو خیلی خوشگلی و قطعا لیاقتت بیشتر از کسیه که ازت ۸ سال بزرگتره و پسر لرد سیاهه فکر کنم آخر با خوشگلیت کار دست خودت دادی
حالا اشکال نداره احتمالا تو مهمونی آخر هفته باشی با بچه ها هماهنگ کردیم بریم یه مسافرت مجردی ۲ روزه خانواده هامون اجازه دادن ببین میتونی مخ پسره رو بزنی بیای بدون تو که نمیشه
بای سیسی💖💖💖 ]]
متیو : هوف که مخ منو بزنی ها (عصبی)
با صدای ترسیده گفتم : ببین من توضیح میدم
متیو : خب
دیانا : ببین خب ام
متیو : توضیحی نداری میدونم تقصیر تو نیست تقصیر دوستته
بغلم کرد اصلا توقع نداشتم عذاب وجدان آزارم میداد اون انقدر دوسم داره و من ...
از بغلش جدا شدم دستمو گرفت و بوسید
دیانا : حالا میگذاری برم
متیو : کجا
دیانا : مسافرته رو دیگه
متیو : نوشته بود مسافرت مجردی الان متاهلی عروسک
دیانا : حالا برم
متیو : دوستم داری
جوابشو ندادم
متیو : جوابی که تو دلت به سوال من دادی جواب سوالته
میخواستم با دوستام باشم چند روز ازش فاصله داشته باشم حاضر بودم هر کاری کنم دستامو پشت گردنش گذاشتم و آروم بوسیدمش بعد تو چشماش نگاه کردم
متیو : لبات خوشمزس توت فرنگی
دیانا : میگذاری برم حالا
متیو : نه عروسک
دیانا : اعهههه اذیت نکن دیگه ریدلللل
خندید و بغلم کرد و خوابوندم رو تخت
متیو : دختر خوب به جای فامیلی ددیش اسمشو صدا میزنه
دیانا : پسر خوب دخترشو تو خونه زندونی نمیکنه
متیو : ببین دیانا من نمیگذارم تو با اینا بیرون بری
دیانا : متیوووو
متیو : لوس نشو
در زدن
متیو : بیای تو
مایا : ارباب ریدل ارباب ولدمورت هم اومدن بفرمایید ناهار
پایین رفتیم و نشستیم پشت میز
تام : متیو برای مرگخوار ها یه جلسه گذاشتم
متیو : منم باید باشم
تام : آره از این به بعد دوست دارم همیشه تو جلسات باشی
متیو : چشم پدر
تام : و تو دیانا
دیانا : چشم ارباب
تام : اوه راستی متیو تایم اون عملیات تغییر کرد ۴ نوامبر میریم و ۲ روز طول میکشه
متیو : سه روز دیگه
تام : آره
بعد ناهار بالا رفتیم متیو خیلی خسته شده بود روی تخت رفت منو تو بغلش گرفت و باهام حرف زد تا خوابش برد
- ۲۰۸
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط