رمان خیابون و قلب
رمان: خیابون و قلب
پارت دوم: بهای گرما
بادِ سرد شب توی کوچههای باریک میپیچید و صدای پارس سگهای ولگرد، مثل موزیک پسزمینهای تکراری، با ریتم قدمهای کای و هارین هماهنگ شده بود. هارین، بیصدا، با کتش که هنوز بوی ناشناس و تازهی کای رو میداد، پشت سرش راه میرفت. هر چند قدم یهبار به پشت سر نگاه میکرد؛ نه از ترس، از عادت. از عادتِ همیشگی دیدن گذشتهای که دیگه نبود.
کای ایستاد. جلوی یه ساختمان نیمهخرابه، که یه در زنگزده و پنجرههای شکسته داشت.
– «اینجاست. زیاد لوکس نیست، ولی فعلاً امنه.»
با تردید در رو باز کرد. صدای قیژِ زنگزدهاش مثل فریادِ گذشتههای فراموششده بلند شد. از پلههایی که به سختی هنوز سر جاشون بودن بالا رفتن. واحد آخر، ته راهرو، یه در چوبی ترکخورده داشت. کلید انداخت، در باز شد و بوی نم، چوب پوسیده و تهموندهی قهوه فضا رو پر کرد.
داخل، یه مبل فرسوده، یه چراغ مطالعهی قدیمی و یه پتوی نازک روی زمین بود.
– «ببخش سادهست. منم همیشه اینجام نیستم. ولی حداقل سرد نیست.»
هارین نگاهش هنوز کنجکاو و پر از سؤال بود. ولی لب زد:
– «مرسی.»
کای لبخند محوی زد. انگار همین یه کلمه، براش بیشتر از صدتا جمله ارزش داشت.
– «فقط امشب بمون. فردا، هر جا خواستی بری، همراهت میرم.»
هارین سری تکون داد و خودش رو توی پتویی که کای براش آورده بود، پیچید. اون شب، برای اولینبار بعد از مدتها، زیر سقفی خوابید که توش یه صدای آرام براش آرزو کرد: «شب بخیر.»
اما...
پشت اون آرامش، کای با خودش کلنجار میرفت. گوشیش رو برداشت، یه پیام باز کرد:
> «یه بچهس. تمیزه. فقط یکی دو روز. پولش خوبه؟»
انگشتش بالای دکمهی «ارسال» مکث کرد.
و در سکوت، نگاهی به هارین انداخت که مثل یه فرشتهی خسته، وسط نور چراغ خواب، نفسهای آرومی میکشید.
دلش لرزید. ولی هنوز تصمیم نگرفته بود...
.....
حمایتم کنین خواهش میکنم
پارت دوم: بهای گرما
بادِ سرد شب توی کوچههای باریک میپیچید و صدای پارس سگهای ولگرد، مثل موزیک پسزمینهای تکراری، با ریتم قدمهای کای و هارین هماهنگ شده بود. هارین، بیصدا، با کتش که هنوز بوی ناشناس و تازهی کای رو میداد، پشت سرش راه میرفت. هر چند قدم یهبار به پشت سر نگاه میکرد؛ نه از ترس، از عادت. از عادتِ همیشگی دیدن گذشتهای که دیگه نبود.
کای ایستاد. جلوی یه ساختمان نیمهخرابه، که یه در زنگزده و پنجرههای شکسته داشت.
– «اینجاست. زیاد لوکس نیست، ولی فعلاً امنه.»
با تردید در رو باز کرد. صدای قیژِ زنگزدهاش مثل فریادِ گذشتههای فراموششده بلند شد. از پلههایی که به سختی هنوز سر جاشون بودن بالا رفتن. واحد آخر، ته راهرو، یه در چوبی ترکخورده داشت. کلید انداخت، در باز شد و بوی نم، چوب پوسیده و تهموندهی قهوه فضا رو پر کرد.
داخل، یه مبل فرسوده، یه چراغ مطالعهی قدیمی و یه پتوی نازک روی زمین بود.
– «ببخش سادهست. منم همیشه اینجام نیستم. ولی حداقل سرد نیست.»
هارین نگاهش هنوز کنجکاو و پر از سؤال بود. ولی لب زد:
– «مرسی.»
کای لبخند محوی زد. انگار همین یه کلمه، براش بیشتر از صدتا جمله ارزش داشت.
– «فقط امشب بمون. فردا، هر جا خواستی بری، همراهت میرم.»
هارین سری تکون داد و خودش رو توی پتویی که کای براش آورده بود، پیچید. اون شب، برای اولینبار بعد از مدتها، زیر سقفی خوابید که توش یه صدای آرام براش آرزو کرد: «شب بخیر.»
اما...
پشت اون آرامش، کای با خودش کلنجار میرفت. گوشیش رو برداشت، یه پیام باز کرد:
> «یه بچهس. تمیزه. فقط یکی دو روز. پولش خوبه؟»
انگشتش بالای دکمهی «ارسال» مکث کرد.
و در سکوت، نگاهی به هارین انداخت که مثل یه فرشتهی خسته، وسط نور چراغ خواب، نفسهای آرومی میکشید.
دلش لرزید. ولی هنوز تصمیم نگرفته بود...
.....
حمایتم کنین خواهش میکنم
- ۶.۰k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط