با رفتن زمان با شنیدن نیشو کنایه اطراف یا حتی کابوس های ج
با رفتن زمان با شنیدن نیشو کنایه اطراف یا حتی کابوس های جدید و ترسناک به هرحال زنده بود و میچنگید با تمام کم قدرت اش .. در نهایت جلو بیمارستان ایستاد بعد از ساعت ها انتظار بالاخره به امروز رسید .. آوا با ذوق چشم به ساختمان دوخته بود کیفش را روی شانه اش جا به جا کرد سپس قدم اولی را برداشت برخلاف هر زن دیگری کفش های ساده ای به پا داشت و هیچگونه صدایی نمیداد موهای ای که خیلی ساده و پایین با گیره مو بسته شده بود یا حتی تیشرت مشکی ای با شلوار جین تند که به تنش واقعا زیبایی خواستی میداد وارد آسانسور شد دیگری ترسی نداشت هیچگونه ترسی .. مثل سابق شده بود این ها را مدیون دکتر وانیلی بود .. گوشی به دست اولین کار چط کردن با دستش بود .. در حالی که از آسانسور خارج میشد نگاهش افتاد روی جونگ کی با لبخند دست بلند کرد : سلام منشی ۱۸ ساله ..
جونگ کی اخم کرد : هیییی خودت مگه چندی که بهم میگی ۱۸
دخترک با ذوق خندید سپس جعبه کوچیکی را روی میز جونگ کی گذاشت : اینو بگیر بخور کیک توت فرنگی یا دستور پخت روستایی
جونگ کی چشم به جعبه دوخت و با لبخند گفت: خواهر کوچیک عاشق توت فرنگیه ممنون
ات سرش پایین رفت و لبخند زد : خواهش میکنم .. موهای تیکه نیمه اش روی صورتش افتاد و تقی به در زد صدا محکم دکترش را شنید : بیا .. آوا با لبخند در را باز کرد و سرش را در اتاق برد : یک سلام گنده
ریشه افکارش خراب شد و سمت در نگاه کرد. : عه سلام کیم ات بیا ..
از روی صندلی اش بلند شد .. دخترک گام آرامی برداشت و وارد اتاق شد موهایش را پشت گوش فرستاد سپس سمت مبل خودش و حتی همیشگی اش نشست جونگکوک کنار دستگاه ایستاد : تلخ یا شیرین .
دخترک آرام گفت ؛ اگه میشه فقد سه لیوان آب
جونگکوک یک تای ابرو بالا داد سپس ماک سفیدش را زیر دستگاه گذاشت : فقد اب ...؟ چرا اینجا قهوه مجانی داریم
آوا ریز خندید و تند چشم به ساعت روبه رو دیوار دوخت: دکتر بیا دیگه زمان رو از دست میدم
جونگکوک لبخند زد ، ماک داغ را در دستش گرفت سپس روی میز گذاشت سمت لیوان و پارک خم شد لیوان شیشه ای پر از آب سرد شد .. سپس با گام آرامی جلو آوا گذاشت : اومدم .. روبه رو اش نشست و با نگاه بسیار داغ کنند زل زد بهش .. حالا بوی تلخ قهوه جونگکوک و عطر بسیار خوشبو و شیرینی ات هم میچرخید .. دچاتاق در سکوت فرو رفت .. تا اینکه جونگکوک دست هایش را گره زد : خب بریم سراغ اسن چهار روز ..
آوا نفس عمیقی کشید و جونگکوک کتابش را به دست گرفت : خب آوا خانم از اون کابوس ها بازم میبینی
دخترک فکر کرد و زل زد به میز آشنای شیشه ای : بله .. همون شب خواستگاری دوستم - . نگاه جونگکوک سرد شد - بازم همون دختره رو تو آب دیدم
زل زد به جونگکوک.. و ادامه داد : ولی آقای دکتر میدونید چیبرام عجیبه ؟
جونگکوک محکم گفت : چی ..؟ .. دخترک زل زد به میز شیشه ای : من هیچ وقت اون دختره رو ندیدم چطور وقتی هیچ آدمی رو ندیدی تو رویا هات داری ؟
جونگکوک با کمال استعداد های خودش محکم گفت : میدونی آوا جان تو رویا همه چی بعیده متوجه هستی که رویا برخی از زندگی نوئه ولی گاهی رویا دروغ هم بهمون میگه ... دخترک بازم تیله های سبز و گربای اش را روی جونگکوک قفل کرد : آقای دکتر تو خوابم شما هم هستی
جونگکوک یک ابرو بالا برد : من ؟
دخترک عمیق ادامه داد : تو خوابم یه لجن سیاه بود که مین شما میامد .. واقعا ترسناک بود ... جونگکوک در نهایت جدی در کتاب اش مشغول نوشتن شد در حالی که سرش پایین بود گفت : خب .. ادامه بده
دخترک شانه ای بالا انداخت: هیچی همین دیگه
جونگکوک جدی و سرد گفت : از احساس این مدت بگو هنوزم مثل قبل احساس تنهایی میکنی ؟ ..
دخترک لبش را خیس کرد و این از دید حریصانه دکتری پنهان نماند درسته رژی نزده بود ولی صورتی خدا دادی داشت دخترم بعد از فکر کردن یهویی گفت : نه خوب در واقعا خیلیا رو کنارم دارم .. سئو اوپا خواهر سو آه . آقای جیهوپ هم هست اونم همیشه بهم پیام میده و منو تو گرو خودشون هم برده - جونگکوک لبخند زد - با سو آه بیشتر صمیمی شدم مثل خواهرم میمیونه و از همه مهم تر شما رو دارم .
نگاه دخترک دزدیده شد و تند دستپاچگی لب هایش روی هم ساییده سد انکار میخواست جلو آن ها را بگیرد : راستش .. منظورم این بود که - قلبش محکم توپید - چیزه شما دکتر من هستی و از همه برام مهم تری .. لبخند زوری زد و لیوان آب را برداشت سپس جرعی را نوشید
جونگکوک سری تکون داد و ماک را به دست گرفت : باشه خانم ات دستپاچه نشو... دخترک لبخند تلخی زد ؛ من که دستپاچه نشدم
جونگکوک غرق افکار ادامه داد : جون وو - نگاه دخترک ترس آلودهشد - اون که دیگه اذیتت نمیکنه
جونگ کی اخم کرد : هیییی خودت مگه چندی که بهم میگی ۱۸
دخترک با ذوق خندید سپس جعبه کوچیکی را روی میز جونگ کی گذاشت : اینو بگیر بخور کیک توت فرنگی یا دستور پخت روستایی
جونگ کی چشم به جعبه دوخت و با لبخند گفت: خواهر کوچیک عاشق توت فرنگیه ممنون
ات سرش پایین رفت و لبخند زد : خواهش میکنم .. موهای تیکه نیمه اش روی صورتش افتاد و تقی به در زد صدا محکم دکترش را شنید : بیا .. آوا با لبخند در را باز کرد و سرش را در اتاق برد : یک سلام گنده
ریشه افکارش خراب شد و سمت در نگاه کرد. : عه سلام کیم ات بیا ..
از روی صندلی اش بلند شد .. دخترک گام آرامی برداشت و وارد اتاق شد موهایش را پشت گوش فرستاد سپس سمت مبل خودش و حتی همیشگی اش نشست جونگکوک کنار دستگاه ایستاد : تلخ یا شیرین .
دخترک آرام گفت ؛ اگه میشه فقد سه لیوان آب
جونگکوک یک تای ابرو بالا داد سپس ماک سفیدش را زیر دستگاه گذاشت : فقد اب ...؟ چرا اینجا قهوه مجانی داریم
آوا ریز خندید و تند چشم به ساعت روبه رو دیوار دوخت: دکتر بیا دیگه زمان رو از دست میدم
جونگکوک لبخند زد ، ماک داغ را در دستش گرفت سپس روی میز گذاشت سمت لیوان و پارک خم شد لیوان شیشه ای پر از آب سرد شد .. سپس با گام آرامی جلو آوا گذاشت : اومدم .. روبه رو اش نشست و با نگاه بسیار داغ کنند زل زد بهش .. حالا بوی تلخ قهوه جونگکوک و عطر بسیار خوشبو و شیرینی ات هم میچرخید .. دچاتاق در سکوت فرو رفت .. تا اینکه جونگکوک دست هایش را گره زد : خب بریم سراغ اسن چهار روز ..
آوا نفس عمیقی کشید و جونگکوک کتابش را به دست گرفت : خب آوا خانم از اون کابوس ها بازم میبینی
دخترک فکر کرد و زل زد به میز آشنای شیشه ای : بله .. همون شب خواستگاری دوستم - . نگاه جونگکوک سرد شد - بازم همون دختره رو تو آب دیدم
زل زد به جونگکوک.. و ادامه داد : ولی آقای دکتر میدونید چیبرام عجیبه ؟
جونگکوک محکم گفت : چی ..؟ .. دخترک زل زد به میز شیشه ای : من هیچ وقت اون دختره رو ندیدم چطور وقتی هیچ آدمی رو ندیدی تو رویا هات داری ؟
جونگکوک با کمال استعداد های خودش محکم گفت : میدونی آوا جان تو رویا همه چی بعیده متوجه هستی که رویا برخی از زندگی نوئه ولی گاهی رویا دروغ هم بهمون میگه ... دخترک بازم تیله های سبز و گربای اش را روی جونگکوک قفل کرد : آقای دکتر تو خوابم شما هم هستی
جونگکوک یک ابرو بالا برد : من ؟
دخترک عمیق ادامه داد : تو خوابم یه لجن سیاه بود که مین شما میامد .. واقعا ترسناک بود ... جونگکوک در نهایت جدی در کتاب اش مشغول نوشتن شد در حالی که سرش پایین بود گفت : خب .. ادامه بده
دخترک شانه ای بالا انداخت: هیچی همین دیگه
جونگکوک جدی و سرد گفت : از احساس این مدت بگو هنوزم مثل قبل احساس تنهایی میکنی ؟ ..
دخترک لبش را خیس کرد و این از دید حریصانه دکتری پنهان نماند درسته رژی نزده بود ولی صورتی خدا دادی داشت دخترم بعد از فکر کردن یهویی گفت : نه خوب در واقعا خیلیا رو کنارم دارم .. سئو اوپا خواهر سو آه . آقای جیهوپ هم هست اونم همیشه بهم پیام میده و منو تو گرو خودشون هم برده - جونگکوک لبخند زد - با سو آه بیشتر صمیمی شدم مثل خواهرم میمیونه و از همه مهم تر شما رو دارم .
نگاه دخترک دزدیده شد و تند دستپاچگی لب هایش روی هم ساییده سد انکار میخواست جلو آن ها را بگیرد : راستش .. منظورم این بود که - قلبش محکم توپید - چیزه شما دکتر من هستی و از همه برام مهم تری .. لبخند زوری زد و لیوان آب را برداشت سپس جرعی را نوشید
جونگکوک سری تکون داد و ماک را به دست گرفت : باشه خانم ات دستپاچه نشو... دخترک لبخند تلخی زد ؛ من که دستپاچه نشدم
جونگکوک غرق افکار ادامه داد : جون وو - نگاه دخترک ترس آلودهشد - اون که دیگه اذیتت نمیکنه
- ۲۲۵
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط