همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۳۹
«ویو پارک دوین»
دیگه طاقت نداشتم.
هوای داخل سالن خفهکننده بود.
اومدم بیرون.
توی تراس ایستادم.
نسیم خنکی میوزید.
اشکامو نگه داشته بودم.
+«تو که هیچ حقی نداری ناراحت باشی...»
+«اون آزاده...»
+«اون حتی نمیدونه تو دوستش داری...»
دستم رو روی نرده گذاشتم.
همون موقع صدای قدمهایی اومد.
فکر کردم سوآ یا ملیسه.
برنگشتم.
اما صدای بوراک بود.
_«بالاخره پیدات کردم.»
لبخند زورکی زدم.
+«کاری داشتی؟»
بوراک کنارم ایستاد.
_«آره.»
_«ناراحتی.»
+«نه.»
_«دروغ نگو.»
سکوت کردم.
بوراک آروم گفت:
_«بعضی وقتا...»
_«باید قبل از اینکه دیر بشه، آدم احساسشو بگه.»
همین موقع...
از پشت شیشهی سالن...
جونگکوک این صحنه رو دید.
دوین و بوراک...
کنار هم...
در حال حرف زدن.
و چیزی توی دلش فرو ریخت.
پارت ۱۳۹
«ویو پارک دوین»
دیگه طاقت نداشتم.
هوای داخل سالن خفهکننده بود.
اومدم بیرون.
توی تراس ایستادم.
نسیم خنکی میوزید.
اشکامو نگه داشته بودم.
+«تو که هیچ حقی نداری ناراحت باشی...»
+«اون آزاده...»
+«اون حتی نمیدونه تو دوستش داری...»
دستم رو روی نرده گذاشتم.
همون موقع صدای قدمهایی اومد.
فکر کردم سوآ یا ملیسه.
برنگشتم.
اما صدای بوراک بود.
_«بالاخره پیدات کردم.»
لبخند زورکی زدم.
+«کاری داشتی؟»
بوراک کنارم ایستاد.
_«آره.»
_«ناراحتی.»
+«نه.»
_«دروغ نگو.»
سکوت کردم.
بوراک آروم گفت:
_«بعضی وقتا...»
_«باید قبل از اینکه دیر بشه، آدم احساسشو بگه.»
همین موقع...
از پشت شیشهی سالن...
جونگکوک این صحنه رو دید.
دوین و بوراک...
کنار هم...
در حال حرف زدن.
و چیزی توی دلش فرو ریخت.
- ۲.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط