ان سوال بود ه از تو پرسده شد و جواب ه مرد بزرگتر د

اين سوالى بود كه از تو پرسيده شد و جوابى كه مردِ بزرگتر دريافت كرد، تنها تكون خوردنِ سرت به نشونه مثبت بود.
مردِ مقابلت، تابى به چشمهاش داد و هردو دستش رو، به پايه هاىِ صندلى كه روش قرار داشتى رسوند.
با كشيدنِ پايه هاىِ صندلى، تورو بيشتر از قبل سمتِ خودش كشيد و بعد، كمى سرش رو كج كرد و دقيق بهت نگاه كرد:
"دارم صداىِ تپش هاىِ ديوانه وارِ قلبت رو ميشنوم،گنجشك كوچولو!زود باش، حرف بزن!"
"اسمت..چيه؟"
حتى خودت هم نميدونستى كه چرا اين سوال رو پرسيدى و انتظارِ شنيدنِ جوابى رو هم نداشتى.
اما بر خلافِ تصوراتت، مردِ مقابلت آروم خنديد.
از روىِ صندلى كه نشسته بود بلند شد و آروم صندليت رو دور زد.
پشتِ سرت قرار گرفت و دستت رو از پشت گرفت.
قبل از باز كردنِ دستهات، لبهاش رو از پشت به گوشت رسوند و آروم لب زد:
"جانگ هوسوک..اين اسم رو خوب يادت بمونه چون..قراره زياد اسمم رو صدا بزنى، كوچولو!"
دیدگاه ها (۶)

طبقِ يك قرارداد،با پسرِ يكى از دوستهاىِ صميمىِ پدرت ازدواج ك...

نگاهت رو از داشبور گرفتى و به بيرون دادى.فكر ميكردى مثلِ همي...

"انقدر سعى نكن كه بال بزنى، وگرنه پر هات رو ميچينم كوچولو!"ن...

چى ميشد اگه تو، توسط يكى از بى رحم ترين خلافكار هاى دنيا دزد...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط