#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹



Part : ¹⁷



ویو اِلا___



چند روز گذشته بود…
یا شاید بیشتر.
اینجا—
زمان معنی نداشت.


فقط روز و شب عوض می‌شدن…
و من هنوز همون‌جا بودم.
اما یه چیز فرق کرده بود.
من…

دیگه مثل قبل نبودم.
روی تخت نشسته بودم.
کتاب باز بود جلوی روم…
اما حتی یه خطشم نخونده بودم.
ذهنم—

جای دیگه‌ای بود.
اخم کردم.



الا: تمرکز کن…



اما نشد.
چرا هر بار…
ذهنم می‌رفت سمتش؟
لعنتی…


کتابو بستم.
محکم.
بلند شدم.


باید حواسمو پرت می‌کردم.
راهروها ساکت بودن.
همیشه همین‌طور بودن…
اما امروز—
یه حس عجیبی داشتن.

آروم قدم می‌زدم…
نگاه می‌کردم…

بی‌هدف.
یا شاید—
نه.


ایستادم.
ابروهام رفت بالا.
دارم چه غلطی میکنممممم؟؟؟؟

داشتم…
دنبالش می‌گشتمممم؟؟؟؟
یه خنده کوتاه، بی‌صدا از گلوم دراومد.



الا: مسخره‌ست…



سرمو تکون دادم.
چرخیدم که برگردم—
اما—
جونکوک.
در انتهای راهرو…
دیدمش.

ایستاده بود.
انگار از اول اونجا بود.
و من—
خودم اومده بودم سمتش.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم…
بعد خیلی عادی گفتم:



الا: اینجایی.



ابروشو بالا داد.



جونکوک: معلومه..



اخم کردم.



الا: منظورم این نبود.



لبخند خیلی کمرنگی زد.
اون‌قدر کم که اگه دقت نمی‌کردی، نمی‌دیدیش.



جونکوک: پس چی بود؟



چند ثانیه سکوت…
بعد—
شونه‌مو بالا انداختم.




الا: هیچی.



چشم‌هاش ازم جدا نشد.
یه قدم جلو اومد.
و دوباره—
اون فاصله خطرناک…
کم شد.



جونکوک: مطمئنی؟



نگاهش مستقیم تو چشم‌هام بود.
و این—
بد بود.
خیلی بد.
چون—
نمی‌تونستم راحت دروغ بگم.
نگاهمو ازش گرفتم.



الا: داشتم راه می‌رفتم.



مکث کوتاه…



جونکوک: سمت من؟



لبمو گاز گرفتم.
لعنتی…
چیزی نگفتم.
و همین—

جواب بود.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
اما این سکوت—
سنگین نبود.
عجیب بود.
نا‌آشنا.



جونکوک: حوصله‌ت سر رفته.



سرمو بالا آوردم.



الا: از کجا فهمیدی؟



خیلی ساده گفت:




جونکوک: معلومه.



چشم‌هام باریک شد.



الا: خیلی چیزا رو «معلوم» می‌دونی.



یه لحظه نگاش تغییر کرد.



جونکوک: چون نگاه می‌کنم.



قلبم یه ضرب زد.
بی‌دلیل.
یا شاید—
نه.

چند دقیقه بعد…
روی تراس ایستاده بودیم.
هوای شب خنک بود…
و برای اولین بار—
اجازه داده بود بیرون بیام.
کنارش.
نه تنها.

دستامو روی نرده گذاشتم.
نفس عمیق کشیدم.
آزادی…
کوچیک…
اما واقعی.
چشم‌هامو بستم.
و برای چند ثانیه—
همه‌چی آروم شد.
اما وقتی بازشون کردم—
دیدمش.
داشت نگام می‌کرد.
بدون اینکه نگاهشو بدزده.
اخم کردم.



الا: چیه؟



خیلی آروم گفت:



جونکوک: هیچی.



همون جواب قبلی…
اما—
این بار باور نکردم.
یه قدم بهش نزدیک شدم.



الا: این «هیچی»‌هات زیادیه.



چشم‌هاش تیره‌تر شد.
اما نگاهشو برنداشت.




جونکوک: تو هم زیادی فکر می‌کنی.



لبخند کمرنگی زدم.



الا: شغل منه.




چند ثانیه…
هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
فقط…
کنار هم ایستاده بودیم.
بدون فاصله.
بدون دیوار.
و این—

خطرناک‌ترین حالت ممکن بود.
باد آروم موهامو تکون داد.
سردم شد…
خیلی کم.

اما قبل از اینکه حتی چیزی بگم—
کتش رو درآورد.
و انداخت روی شونه‌هام.
خشکم زد.
نگاش کردم.


الا: لازم نبود.



شونه بالا انداخت.



جونکوک: می‌دونم.



اما برنداشت.
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم…
بعد—

خیلی آروم…
کت رو نگه داشتم.
ننداختمش.
و این—
یه جواب بود.


که حتی خودمم کامل درکش نکردم.
چند دقیقه بعد…
آروم گفتم:



الا: چرا؟



نگاش کردم.



الا: چرا منو نگه داشتی؟



چشم‌هاش یه لحظه مکث کرد.
بعد—
ازم گرفتشون.
نگاهشو برد سمت شهر.
سکوت.
طولانی…
بعد—



جونکوک: چون اگه ولت کنم…



مکث…
خیلی کوتاه.



جونکوک: برنمی‌گردی.



قلبم یه لحظه ایستاد.
نه به خاطر حرفش…
به خاطر لحنش.
اون لحن—
اولین بار بود می‌شنیدمش.
آروم گفتم:



الا: شاید…



چشم‌هاش برگشت سمت من.


الا: اگه دلیل خوبی داشته باشم…
برگردم.



چند ثانیه فقط نگام کرد…
بعد—
خیلی آروم گفت:



جونکوک: پس هنوز نداری.



لبخند خیلی کمرنگی زدم.
اما این بار—
یه چیز دیگه توش بود.
یه حس…
ناشناخته.
الا: شاید دارم پیداش می‌کنم.
سکوت.
اما این بار—

هیچ‌کدوم نگاهمونو برنداشتیم.
و این—
شروع یه چیز بود.
یه چیزی که—

یا نابودمون می‌کرد…
یا بدتر—
به هم وابسته‌مون می‌کرد.




ادامه دارد........



لایک و کامنت یادتون نرههههه🔪🎀
دیدگاه ها (۴)

بانوم فالوشههههه فیک نویسهههههه@aaalliiiaa

بانوم فالو شه فیک نویسهههههو این که (اسلاید دوم) این پیج مسد...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁴ویو اِلا___تاریکی…اول فقط ت...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁶ویو اِلا___سکوت این ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط