ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡23
_________
×سوسن سفید؟
+اوهوم...سوسن سفید نماد دلتنگیه...پس..فکر کردم شاید تو دلتنگ یه چیزی هستی که نمیخوای بروزش بدی...
×اینطور نیست..(سرد)
_________
*ویو سومی بعد از رسیدن به عمارت*
*بعد از رسیدن به عمارت جونگکوک سومی رو براید استایل بغل کرد و برد داخل عمارت و وقتی میخواست به طبقه بالا که اتاق خواب ها بودن بره سومی یقه کت شلوارشو محکم گرفت*
+..میخوام..فیلم ببینم
*جونگکوک آروم سرشو تکون داد و سومی رو روی کاناپه گزاشت و تلویزیون رو روشن کرد*
×چی میخوای ببینی؟
+میخوام..یه فیلم رومانتیک ببینم
×رومانتیک؟
+اوهوم..
*جونگکوک دستی به موهاش کشید و چونشو (چونه خودشو)گرفت و دنبال فیلم گشت و یه فیلم بر اساس زیبایی پوسترش انتخاب کرد و گزاشت و دوتایی مشغول دیدن فیلم بودن...اوایل خیلی جالب بود..فیلم درمورد شخصیت زنی بود که عاشق رئیس پلیس شهر شده بود...با گذشت دقیقه ها کم کم فیلم داشت به جاهای باریک کشیده میشد و یه سکانس بوسه پر از هوس رو نشون میداد..جونگکوک خونسرد نشسته بود فیلم رو نگاه میکرد با اینکه از درون تصور اینو داشت که لباس سومی چه طعمی میده...سومی هم با خجالت و معذب بودن هی به صحنه نگاه میکرد و آروم و زیر چشمی به جونگکوک....*
+..چرا اینقدر با دقت داری نگاه میکنی؟(نیشخند و شیطون)
×فقط دارم نگاه میکنم
+داری یاد میگیری؟
×(نیشخند)یاد بگیرم؟...چیو؟
+اینکه چطور کسیو ببوسی
×..مtch..مطمئن باش خیلی بهتر اون بلدم
+از کجا معلوم اون_
*بدون اینکه سومی بتونه جملشو تموم کنه جونگکوک پشت گردنشو گرفت و به خودش نزدیک کرد طوری که صورتهاشون خیلی نزدیک بود..چشمای سومی از شوک گرد شده بود و جونگکوک هم خمار بهش نگاه میکرد*
×میخوای بهت نشون بدم؟(با صدای بم)
+...چ..چی..ن..نه نه من...منظورم این نبود_
*سومی دستپاچه سریع کمی فاصله گرفت و نگاهشو به فیلم دوخت ولی همچنان فکرش پیش اون حرکت جونگکوک بود...بعد از متوجه شدن اینکه توی فیلم بازیگر ها کم کم صمیمی تر میشدن سریع خجالت کشید و بلند شد طوری که حتی اهمیتی به درد پاش نمیداد و تلویزیونو خاموش کرد...*
+...خ..خب فک کنم دیگه کافیه...(با دستپاچه و لکنت)
×بشین الان پات درد میگیره
+من...من میرم بخوابم...
*قبل از اینکه سومی اولین قدمو برداره تا از جلوی جونگکوک رد بشه و بره بازوی جونگکوک دور کمرش محکم حلقه شد و سومی رو روی پاش نشوند...*
×به این زودی؟
+...خ..خب...
*جونگکوک روی بدنش میتونست گرمای بدن سومی از معذب بودن رو حس کنه...دستش آروم روی کمر سومی حرکت کرد و زیر تاپ سومی برد و دستشو روی پوست کمرش گزاشت*
×گرمی
+..چ..چی...نه..
×اگه همینطوری به دروغ گفتن ادامه بدی قول نمیدم اتفاقای خوبی بیافته
+....
*جونگکوک با دیدن سکوت سومی با دست دیگم که روی رون پای سومی بود پشت گردنشو گرفت و نزدیکش کرد و...*
_______
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡23
_________
×سوسن سفید؟
+اوهوم...سوسن سفید نماد دلتنگیه...پس..فکر کردم شاید تو دلتنگ یه چیزی هستی که نمیخوای بروزش بدی...
×اینطور نیست..(سرد)
_________
*ویو سومی بعد از رسیدن به عمارت*
*بعد از رسیدن به عمارت جونگکوک سومی رو براید استایل بغل کرد و برد داخل عمارت و وقتی میخواست به طبقه بالا که اتاق خواب ها بودن بره سومی یقه کت شلوارشو محکم گرفت*
+..میخوام..فیلم ببینم
*جونگکوک آروم سرشو تکون داد و سومی رو روی کاناپه گزاشت و تلویزیون رو روشن کرد*
×چی میخوای ببینی؟
+میخوام..یه فیلم رومانتیک ببینم
×رومانتیک؟
+اوهوم..
*جونگکوک دستی به موهاش کشید و چونشو (چونه خودشو)گرفت و دنبال فیلم گشت و یه فیلم بر اساس زیبایی پوسترش انتخاب کرد و گزاشت و دوتایی مشغول دیدن فیلم بودن...اوایل خیلی جالب بود..فیلم درمورد شخصیت زنی بود که عاشق رئیس پلیس شهر شده بود...با گذشت دقیقه ها کم کم فیلم داشت به جاهای باریک کشیده میشد و یه سکانس بوسه پر از هوس رو نشون میداد..جونگکوک خونسرد نشسته بود فیلم رو نگاه میکرد با اینکه از درون تصور اینو داشت که لباس سومی چه طعمی میده...سومی هم با خجالت و معذب بودن هی به صحنه نگاه میکرد و آروم و زیر چشمی به جونگکوک....*
+..چرا اینقدر با دقت داری نگاه میکنی؟(نیشخند و شیطون)
×فقط دارم نگاه میکنم
+داری یاد میگیری؟
×(نیشخند)یاد بگیرم؟...چیو؟
+اینکه چطور کسیو ببوسی
×..مtch..مطمئن باش خیلی بهتر اون بلدم
+از کجا معلوم اون_
*بدون اینکه سومی بتونه جملشو تموم کنه جونگکوک پشت گردنشو گرفت و به خودش نزدیک کرد طوری که صورتهاشون خیلی نزدیک بود..چشمای سومی از شوک گرد شده بود و جونگکوک هم خمار بهش نگاه میکرد*
×میخوای بهت نشون بدم؟(با صدای بم)
+...چ..چی..ن..نه نه من...منظورم این نبود_
*سومی دستپاچه سریع کمی فاصله گرفت و نگاهشو به فیلم دوخت ولی همچنان فکرش پیش اون حرکت جونگکوک بود...بعد از متوجه شدن اینکه توی فیلم بازیگر ها کم کم صمیمی تر میشدن سریع خجالت کشید و بلند شد طوری که حتی اهمیتی به درد پاش نمیداد و تلویزیونو خاموش کرد...*
+...خ..خب فک کنم دیگه کافیه...(با دستپاچه و لکنت)
×بشین الان پات درد میگیره
+من...من میرم بخوابم...
*قبل از اینکه سومی اولین قدمو برداره تا از جلوی جونگکوک رد بشه و بره بازوی جونگکوک دور کمرش محکم حلقه شد و سومی رو روی پاش نشوند...*
×به این زودی؟
+...خ..خب...
*جونگکوک روی بدنش میتونست گرمای بدن سومی از معذب بودن رو حس کنه...دستش آروم روی کمر سومی حرکت کرد و زیر تاپ سومی برد و دستشو روی پوست کمرش گزاشت*
×گرمی
+..چ..چی...نه..
×اگه همینطوری به دروغ گفتن ادامه بدی قول نمیدم اتفاقای خوبی بیافته
+....
*جونگکوک با دیدن سکوت سومی با دست دیگم که روی رون پای سومی بود پشت گردنشو گرفت و نزدیکش کرد و...*
_______
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۱.۰k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط