آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب ‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین، جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود

برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
دیدگاه ها (۱)

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کندیار عاشق سوز ما ترک دلازار...

راضی ام باتو اگرسهم دلم غم بشود...!وبهشت من اگرباتو جهنم بشو...

چشم مست یار من میخانه می ریزد بهممحفل مستانه را رندانه می ری...

شعرهایم مال تو ، این اوج احسان منستشعر من قیمت ندارد ، قیمتش...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

جیمین امیدوارانه برگشت._ «خودمم. دکتر، حال.. همسرم..؟»دکتر آ...

_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____آدرنالین در تمام بدنم جریان دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط