ای که از چشم من احساس مرا می خوانی

.....
ای که از چشم من احساس مرا می خوانی
احتیاجی به سخن نیست ،خودت می دانی

فقط این جمله که سخت است نگویم با تو
دوستت دارم و دانی به همین آسانی

گر مرا ترک کنی من ز غمت می سوزم
آسمان را به زمین،جان خودت می دوزم

گر مرا ترک کنی ترک نفس خواهم کرد
بی وجود تو بدان خانه قفس خواهم کرد

بی تو یک لحظه رمق در دل ودر جانم نیست
بیقرارم نکنی طاقت هجرانم نیست

بی تو با قافله ی غصه و غمها چه کنم
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم

شده ام مرثیه خوان دل سودا زده ام
از بد حادثه دلبسته و شیدا شده ام
.........
دیدگاه ها (۵)

.......ﮔُﻔﺘَﻢ ﺑﻪ ﻟَﺒَﺖ ﭼﯿﺴﺖ ﻧَﻬﺎﻥ ﮔُﻔﺖ ﻧَﻤَﮏﮔُﻔﺘَﻢ ﻧَﻤَﮑﺖ ﺭﺍ...

......جانِ من مالِ تو باشد، هرچه غم داری بدهرویِ کاغذ ثبت کن...

....‌تو با شرم قشنگ عمق چشمانت . . .مرا وقتی تماشا می کنی عش...

.....چه بی بهانه آمدی به خلوت شبانه امبرایم آرزو شدی بهار عا...

خودم را کشان کشان می رسانم خانه و روی تخت پرت می کنمپلک های ...

ای دل غمگین به هجر یار عادت می کنیبیخود از غم دم مزن با هر ک...

از تو می گویم غزل با این دل شیدایی امشاعر چشم فریبا ، خالق ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط