پارت آخر فصل دوم بازمانده
پارت آخر فصل دوم بازمانده
ساعتها پشت هم میگذشت و حالا فضا در سکوت کامل بود.
دیگر هیچکدوم از ما ترس از ورود هیولاها به داخل اتاق
نداشتیم، چون مدتها بود اونا از پشت در رفته بودند.
سرم رو به دیوار سرد تکیه داده بودم و چشمهایم رو بسته بودم. شاید هر کسی میدید فکر میکرد خوابیدهام، ولی با هر بار بستن چشمهایم فقط صحنهها و اتفاقات این چند روز رو میدیدم و این خواب رو از چشمانم گرفته بود.
همه خسته بودند و فقط شوگا بیدار بود و نگهبانی میداد. سرم رو به سمت چپ چرخوندم، جایی که تهیونگ آروم گرفته و به خواب عمیق فرو رفته بود. خواب، بعد از این مدت، معنای آرامش داشت...
آهستهآهسته خورشید شروع به تابیدن کرد و لحظاتی بعد همه با آرامش و خستگی که از تن رفته بود، بیدار شدند. صورتها آشفته بودند؛ حق هم داشتند. بعد از آنچه کشیده و دیده بودند، حتی بدتر از انتظارشان هم میتونست باشد.
چند ساعتی از بیدار شدن گذشته بود که نامجون با تصمیم ناگهانی همه رو دور هم جمع کرد.
نقشه این بود که بیمارستان رو پاکسازی کنیم؛ با اینکه سخت و دشوار به نظر میرسید، اما نمیتونستیم مدت زیادی اینجا بمانیم.
به دو گروه تقسیم شدیم:
گروه اول: نامجون، جونگکوک و جیهوپ، سمت چپ راهرو و محوطه بیرونی بیمارستان.
گروه دوم: یوری، شوگا و جیمین، سمت راست راهرو و طبقات بالا.
با برداشتن تجهیزاتمون، آماده شدیم تا بعد از یک شب پا به بیرون بگذاریم؛ هیچکدوم نمیدونستیم چه چیزی انتظارمون رو میکشد. اعضای هر دو گروه آرومآروم پخش شدند، هر کدوم با ترسی که در گوشهای از بدنشان خانه کرده بود، شروع به انجام مأموریت کردند.
لحظاتی پس از خروج، ناگهان هر گروه با موجی از زامبیها روبهرو شد، ولی زیرکی و تجربه جنگیدن هر یک از اعضا باعث زنده ماندنشون شد.
پس از پاکسازی بیمارستان، قرار شد گروه اول با استفاده از ماشینها، جلوی در ورودی رو ببندند تا شاید برای مدتی مانعی برای ورود هر نوع هیولا باشد و فرصتی برای بازماندگان فراهم شود.
بالاخره، بعد از چندین ساعت، مأموریت با موفقیت پایان یافت. اعضا خسته ولی خوشحال روی پلههای جلوی در ورودی نشستند؛ هر کدوم شاد به نظر میرسیدند.
غروب آفتاب زودتر از انتظار فرا رسید. حالا کسانی که اونجا بودند، به اتاقهای جداگانه پخش شدند، البته پس از تمیزکاری و خلاص شدن از لکههای خشکیده خون و هر چیزی که باعث وحشت میشد.
با اینکه ساختمان به طور کلی پاکسازی شده بود، باز هم ترس از ورود هیولاها وجود داشت. با استفاده از هوش نامجون، موانعی سد راه قرار داده شد تا اگر زامبیای قصد ورود داشت، نتواند وارد شود. قرار شد هرکدام هنگام خواب، در اتاقها رو ببندند تا شاید بتوانند در آرامش بخوابند.
بعد از این اتفاقات، انگار همه به آرامش نیاز داشتند. کپلهایی که باهم در یک اتاق بودند، هر کدوم شب رو با رفع دلتنگی یا نوعی محبت بهتر گذروندند.
غلط املایی بود معذرت 💜
ساعتها پشت هم میگذشت و حالا فضا در سکوت کامل بود.
دیگر هیچکدوم از ما ترس از ورود هیولاها به داخل اتاق
نداشتیم، چون مدتها بود اونا از پشت در رفته بودند.
سرم رو به دیوار سرد تکیه داده بودم و چشمهایم رو بسته بودم. شاید هر کسی میدید فکر میکرد خوابیدهام، ولی با هر بار بستن چشمهایم فقط صحنهها و اتفاقات این چند روز رو میدیدم و این خواب رو از چشمانم گرفته بود.
همه خسته بودند و فقط شوگا بیدار بود و نگهبانی میداد. سرم رو به سمت چپ چرخوندم، جایی که تهیونگ آروم گرفته و به خواب عمیق فرو رفته بود. خواب، بعد از این مدت، معنای آرامش داشت...
آهستهآهسته خورشید شروع به تابیدن کرد و لحظاتی بعد همه با آرامش و خستگی که از تن رفته بود، بیدار شدند. صورتها آشفته بودند؛ حق هم داشتند. بعد از آنچه کشیده و دیده بودند، حتی بدتر از انتظارشان هم میتونست باشد.
چند ساعتی از بیدار شدن گذشته بود که نامجون با تصمیم ناگهانی همه رو دور هم جمع کرد.
نقشه این بود که بیمارستان رو پاکسازی کنیم؛ با اینکه سخت و دشوار به نظر میرسید، اما نمیتونستیم مدت زیادی اینجا بمانیم.
به دو گروه تقسیم شدیم:
گروه اول: نامجون، جونگکوک و جیهوپ، سمت چپ راهرو و محوطه بیرونی بیمارستان.
گروه دوم: یوری، شوگا و جیمین، سمت راست راهرو و طبقات بالا.
با برداشتن تجهیزاتمون، آماده شدیم تا بعد از یک شب پا به بیرون بگذاریم؛ هیچکدوم نمیدونستیم چه چیزی انتظارمون رو میکشد. اعضای هر دو گروه آرومآروم پخش شدند، هر کدوم با ترسی که در گوشهای از بدنشان خانه کرده بود، شروع به انجام مأموریت کردند.
لحظاتی پس از خروج، ناگهان هر گروه با موجی از زامبیها روبهرو شد، ولی زیرکی و تجربه جنگیدن هر یک از اعضا باعث زنده ماندنشون شد.
پس از پاکسازی بیمارستان، قرار شد گروه اول با استفاده از ماشینها، جلوی در ورودی رو ببندند تا شاید برای مدتی مانعی برای ورود هر نوع هیولا باشد و فرصتی برای بازماندگان فراهم شود.
بالاخره، بعد از چندین ساعت، مأموریت با موفقیت پایان یافت. اعضا خسته ولی خوشحال روی پلههای جلوی در ورودی نشستند؛ هر کدوم شاد به نظر میرسیدند.
غروب آفتاب زودتر از انتظار فرا رسید. حالا کسانی که اونجا بودند، به اتاقهای جداگانه پخش شدند، البته پس از تمیزکاری و خلاص شدن از لکههای خشکیده خون و هر چیزی که باعث وحشت میشد.
با اینکه ساختمان به طور کلی پاکسازی شده بود، باز هم ترس از ورود هیولاها وجود داشت. با استفاده از هوش نامجون، موانعی سد راه قرار داده شد تا اگر زامبیای قصد ورود داشت، نتواند وارد شود. قرار شد هرکدام هنگام خواب، در اتاقها رو ببندند تا شاید بتوانند در آرامش بخوابند.
بعد از این اتفاقات، انگار همه به آرامش نیاز داشتند. کپلهایی که باهم در یک اتاق بودند، هر کدوم شب رو با رفع دلتنگی یا نوعی محبت بهتر گذروندند.
غلط املایی بود معذرت 💜
- ۳.۰k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط