تو و دوست پسرت نامجون برا دت به رستوران اومدد

تو و دوست پسرت نامجون، براى ديت به يك رستوران اومديد.
بخاطرِ درگيريه شغلى كه داشتيد، مدتى ميشد كه باهم وقت نگذرونده بوديد.
براىِ همينم راجبه تمامِ اتفاقاتى كه طىِ اين يك هفته افتاد صحبت كرديد.
منتظرِ غذا بوديد كه، نامجون از جيبش شكلاتِ موردِ علاقه ات رو درآورد و بهت داد.
شكلات رو گرفتى و داشتى به كالريش نگاه ميكردى كه،پارتنرت شكلات رو از دستت گرفت و گفت:
"تو ميتونى هرچيزى كه ميخواى رو بخورى عزيزم!با خيالِ راحت و بدونِ اينكه نگرانِ كالريش باشى، غذا و شكلاتت رو بخور!اگه وزن هم اضافه كنى قرار نيست براىِ من مهم باشه!من همه جوره عاشقتم!پس نگرانِ موضوعاتِ بيخود نباش!"
بعد از اتمامِ جمله اش، بسته شكلاتت رو باز و اون رو مقابلِ دهانت گرفت:
"دهنت و باز كن ببينم!"
اول نيم نگاهى به شكلات و بعد نگاهت رو به نامجون دادى.
لبِ پايينت رو گزيدى و سرت رو به نشونه منفى تكون دادى:
"ميشه..نخورمش؟"
دیدگاه ها (۱)

اتمامِ جمله ات مصادف شد با گره خوردنِ ابروهاىِ پسر.نامجون آه...

تورو سمتِ خودش كشيد و زمانى كه بهش نزديك تر شدى؛ آروم گونه ا...

خودم‌وهیونگی‌دیدیم..دیدم‌هیونگی‌خوشش‌اومده..پس‌به‌بهترین‌شکل...

با انگشتِ شصت و اشاره اش، چونه ات رو گرفت و صورتت رو سمتِ خو...

""نه،لازم نيست!"اتمام جمله ات،مصادف شد با خنده آرومِ مرد.بتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط