خسرو شکیبایی:

خسرو شکیبایی:

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم..
دیدگاه ها (۲۲)

همیشه سکوت به معنای پیروزی تو نیستگاهی سکوت میکنم تا بفهمی چ...

خدایا تو کی باهاته که اینقدر ارومی...

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستیهر لحظه به دام دگری پا بستیگفتا ش...

بعضی با برج های پدرهاشانبعضی دیگر با آرزوهاشانو بعضی با دنیا...

سکوت پیستPart:⁸⁰ضربان قلبم به قدری بالا بود که هر لحظه ممکن ...

Part 3<ویو نونا> رفتم ناهار درست کنم تقریبا 40 دقیقه طول کشی...

هیونجین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط