مرا "جانم" صدایم کن

مرا "جانم" صدایم کن
صدایم کن مرا باعشق
از این بن بست تنهایی و غم
با واژه ای زیبا و پر احساس
رهایم کن.....رهایم کن
صدایم کن مرا
من زاده ی احساس و عشق و آتشم
اینجا هوا سرد است
یخبندان بی مهری ست
فقط با یک صدای گرم
با یک واژه ی ساده ولی ازعمق جان
جانم رها می کن از این زندان بی عشقی
مرا "جانم" صدایم کن
صدایم کن مرا جانم
که تا جان در بدن دارم
برای عشق تو
احساس تو
مست و غزل خوانم
مرا "جانم " صدایم کن
که من با عشق پاسخ میدهم:
جانم....
دیدگاه ها (۳)

یک فرصتِ طولانی از چشمِ تو می‌خواهمآن روز تو خواهی گفت: می‌ف...

.دلنشین ! ... ای غمِ دلواپسی ات برجگرممن از آنی که تو پنداشت...

از تمام کوچه ها امشب طلب کارم تو را تب گرفتم از فراقت باز بی...

امشبَم شعرت دوباره شعر نابی دیگرستلحظه ای که زلفها،در پیچ وت...

ص ۷۱___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من...

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . ق...

همه با تعجب نگاهم میکردند و من فقط به پریسا فکر میکردم . حس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط