p...45
p...45
شوکای رسید به قلمرو سلیب اتش اونجا جوری بود که بخاطر جادوی زیاد چنان سر سبز نبود البته قبلنا خیلی بهتر بود
شوکای.. دوباره به اینجای نفرین شده بر گشتم
یکی از خدمتکارا اومد و به شوکای خوش آمد گفت
شوکای.. حوضایه قصر چطوره
خدمتکار.قربان برادرتان برای اینکه چند روزی از قصر بیرون رفتن بدون اطلاع امپراطور ایشون را مجازات کردن
شوکای یادش افتاد که برای کشتنش به نیانگما اومده بود
شوکای ..متوجه شدم
خدمتکار.. اول استراحت میکنید یا حموم میرید
شوکای ..هیچ کدوم اول به دیدن پدر مادرم میرم
خدمتکارا..ولیعهد برای ادای احترام وارد میشوند
پادشاه سلیب اتش.. خوش اومدی پسرم
شوکای.ممنون
ملکه.نمیدونی چقد نگرانت بودم شبا خواب به چشمام نمیومد
شوکای.ازتون سوالی داشتم
ملکه.. بگو پسرم
شوکای.موضوع خاستگاری از شاهدخت مالی شان حقیقت داره
چانگ.تو از کجا فهمیدی این که فقط بین خودمون بود
شوکای.فقط من خبر ندارم بلکه شش قلمرو خبر داره حالا نگفتین حقیقت داره
پادشاه.بله ما برای خاستگاری از دختر امپراطور شیانگفی چند روز دیگه به مالیشان میریم
شوکای.. چطور بدون اطلاع من این کارو کردین
پادشاه.. این تصمیم بخاطر سلاح کشوره تو حق دخالت نداری
شوکای.. زندگی منه اونوقت من حق دخالت ندارم
پادشاه..تو بغیر از خودت باید به مردم هم فکر کنی من نمیتونم آینده کشورو بخاطر تو خراب کنم
ملکه ..تو باید بدونی پسرم بخاطر خودت این تصمیم گرفتیم
شوکای.. بازم دارید منو مجبور به کاری میکنید که دلم نمیخواد یه بارم شده بزارید خودم تصمیم بگیرم چیکار کنم
پادشاه.. کافیه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم
شوکای عصبانی گذاشت رفت
شوکای رسید به قلمرو سلیب اتش اونجا جوری بود که بخاطر جادوی زیاد چنان سر سبز نبود البته قبلنا خیلی بهتر بود
شوکای.. دوباره به اینجای نفرین شده بر گشتم
یکی از خدمتکارا اومد و به شوکای خوش آمد گفت
شوکای.. حوضایه قصر چطوره
خدمتکار.قربان برادرتان برای اینکه چند روزی از قصر بیرون رفتن بدون اطلاع امپراطور ایشون را مجازات کردن
شوکای یادش افتاد که برای کشتنش به نیانگما اومده بود
شوکای ..متوجه شدم
خدمتکار.. اول استراحت میکنید یا حموم میرید
شوکای ..هیچ کدوم اول به دیدن پدر مادرم میرم
خدمتکارا..ولیعهد برای ادای احترام وارد میشوند
پادشاه سلیب اتش.. خوش اومدی پسرم
شوکای.ممنون
ملکه.نمیدونی چقد نگرانت بودم شبا خواب به چشمام نمیومد
شوکای.ازتون سوالی داشتم
ملکه.. بگو پسرم
شوکای.موضوع خاستگاری از شاهدخت مالی شان حقیقت داره
چانگ.تو از کجا فهمیدی این که فقط بین خودمون بود
شوکای.فقط من خبر ندارم بلکه شش قلمرو خبر داره حالا نگفتین حقیقت داره
پادشاه.بله ما برای خاستگاری از دختر امپراطور شیانگفی چند روز دیگه به مالیشان میریم
شوکای.. چطور بدون اطلاع من این کارو کردین
پادشاه.. این تصمیم بخاطر سلاح کشوره تو حق دخالت نداری
شوکای.. زندگی منه اونوقت من حق دخالت ندارم
پادشاه..تو بغیر از خودت باید به مردم هم فکر کنی من نمیتونم آینده کشورو بخاطر تو خراب کنم
ملکه ..تو باید بدونی پسرم بخاطر خودت این تصمیم گرفتیم
شوکای.. بازم دارید منو مجبور به کاری میکنید که دلم نمیخواد یه بارم شده بزارید خودم تصمیم بگیرم چیکار کنم
پادشاه.. کافیه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم
شوکای عصبانی گذاشت رفت
- ۱.۶k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط