معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P¹⁰²
ـــهیوناـــ
دیشب رو به سختی گذروندم چون ریس مافیا دستور داده بودن رویه تخت اونم کنارش بخوابم
مدیونید اگه فکر کنید بدم اوم-
خب بد نبود اما خوب هم نبود
و الان؟
دوباره یه همون بچه کوچولوی لجبازی تبدیل شده بودم که قسم خورده بود جونگکوک رو دق بده
کار سختی بود چون دوتا یه دنده که از غذا هردو هم رو دوست دارن، به جون هم افتاده بودن
خدایا!
میتونم با قاطعیت بگم این داستانو میشه به فیلم ترکی تبدیل کرد
با کارگردانی من و رییس مافیا
الان ساعت پنج و نیم صبح بود و حتی باور کردن اینکه چجوری من الان بیدار شدم برای خودم هم سخت بودن اما برای اینکه بتونم از زمان کنارش بودن رو حذف کنم، بیدار شده بودم
برای بار هزارم خدارو برای افریدن کافئین و قهوه شکر کردم که میتونه منو از خوابیدن دوباره صرف نظر کنه
هوا رنگ آبی تیره و گرفتهای داشت
عاشق این هوا بودم
سرمای تیزی که از شب قبل توی جو زمین مونده بود و تا خورشید با هرارتش هوا رو گرم نکنه،هوا همینطور سرد میمونه
خمیازه کشیدم که کار دستگاه قهوه ساز هم تموم شد و ماگ بزرگم رو پر کرد
شال پشمی روی مبل رو برداشتم و و مقصدمو حیاط مشخص کردم
ای خدا
مگه چقدر به اینا حقوق میده که الانم مثل مجسمه ایستادن
با تفنگ توی دستشون و بیسیم پیچ پیچی ای توی گوششون
در رو که بستم و شال رو روی دوشتم انداختم، نگهبان سمت چپم به سمتم برگشت
:مشکلی پیش اومده خانم؟
+باید مشکلی پیش اومده باشه؟
بخاطر تضاد گرمی قهوه تو دستم و سردی هوا، بخار معلق روی سطح قهوه بیشتر مشخص بود و بوش راحتتر حس میشد
:ساعت شیش صبح اینجا چی میخواید؟میتونم کمکتون کنم؟
+اومدم تو حیاط قهومو بخورم،شرمنده ازت اجازه نگرفتم!
رفتارم بخواطر بد خواب شدنم از حالت عادیم سگ تر شده بود
چشم غره کوتاه و معنا داری بهش کردم و رفتم سمت تاب کشیده و به اصطلاح چهار نفره رفتم و روش نشستم
نشستن عادی که نه
مثل همیشه چپ و چوله
فصل دوم
P¹⁰²
ـــهیوناـــ
دیشب رو به سختی گذروندم چون ریس مافیا دستور داده بودن رویه تخت اونم کنارش بخوابم
مدیونید اگه فکر کنید بدم اوم-
خب بد نبود اما خوب هم نبود
و الان؟
دوباره یه همون بچه کوچولوی لجبازی تبدیل شده بودم که قسم خورده بود جونگکوک رو دق بده
کار سختی بود چون دوتا یه دنده که از غذا هردو هم رو دوست دارن، به جون هم افتاده بودن
خدایا!
میتونم با قاطعیت بگم این داستانو میشه به فیلم ترکی تبدیل کرد
با کارگردانی من و رییس مافیا
الان ساعت پنج و نیم صبح بود و حتی باور کردن اینکه چجوری من الان بیدار شدم برای خودم هم سخت بودن اما برای اینکه بتونم از زمان کنارش بودن رو حذف کنم، بیدار شده بودم
برای بار هزارم خدارو برای افریدن کافئین و قهوه شکر کردم که میتونه منو از خوابیدن دوباره صرف نظر کنه
هوا رنگ آبی تیره و گرفتهای داشت
عاشق این هوا بودم
سرمای تیزی که از شب قبل توی جو زمین مونده بود و تا خورشید با هرارتش هوا رو گرم نکنه،هوا همینطور سرد میمونه
خمیازه کشیدم که کار دستگاه قهوه ساز هم تموم شد و ماگ بزرگم رو پر کرد
شال پشمی روی مبل رو برداشتم و و مقصدمو حیاط مشخص کردم
ای خدا
مگه چقدر به اینا حقوق میده که الانم مثل مجسمه ایستادن
با تفنگ توی دستشون و بیسیم پیچ پیچی ای توی گوششون
در رو که بستم و شال رو روی دوشتم انداختم، نگهبان سمت چپم به سمتم برگشت
:مشکلی پیش اومده خانم؟
+باید مشکلی پیش اومده باشه؟
بخاطر تضاد گرمی قهوه تو دستم و سردی هوا، بخار معلق روی سطح قهوه بیشتر مشخص بود و بوش راحتتر حس میشد
:ساعت شیش صبح اینجا چی میخواید؟میتونم کمکتون کنم؟
+اومدم تو حیاط قهومو بخورم،شرمنده ازت اجازه نگرفتم!
رفتارم بخواطر بد خواب شدنم از حالت عادیم سگ تر شده بود
چشم غره کوتاه و معنا داری بهش کردم و رفتم سمت تاب کشیده و به اصطلاح چهار نفره رفتم و روش نشستم
نشستن عادی که نه
مثل همیشه چپ و چوله
- ۱۱۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط