پارت 6
پارت 6
جیمین به آرامی دسته گل را کنار گذاشت و دست دیگرش را به سمت صورت ا/ت برد، انگار میخواست اشکهایش را پاک کند، اما قبل از آن، انگشتانش روی پوست گونهی ا/ت لغزید. لمسی که نه تنها گرم، بلکه آشنا بود، آشنا مثل نفس کشیدن.
"اسمت... اسمت چی بود؟" جیمین پرسید، صدایش کمی میلرزید. انگار نامی روی لبانش بود، نامی که نمیتوانست به زبان بیاورد.
ا/ت به چشمان جیمین خیره شد. در عمق نگاهش، چیزی را دید که قلبش را به تپش انداخت. عشقی کهن، عشقی که حتی مرگ هم نتوانسته بود آن را خاموش کند.
"ا/ت..." او زمزمه کرد.
با شنیدن نام، جیمین پلک زد. سپس، گویی سدی در ذهنش شکست. تمام خاطرات، تمام عشق، تمام آن حسرت و اندوه، مثل سیلابی خروشان به سویش هجوم آورد. تصویری از مرگ، از فریاد، از دستهایی که از هم جدا شدند.
"ا/ت!" جیمین فریاد زد و محکم ا/ت را در آغوش گرفت. "تو... تو اونجا بودی. من... من باید ازت محافظت میکردم. ولی نتونستم."
ا/ت نیز در آغوش جیمین، با تمام وجود گریه میکرد. گریهی رهایی، گریهی رسیدن. "مهم نیست جیمین. مهم اینه که حالا همدیگه رو پیدا کردیم. این بار... این بار هیچکدوممون رو تنها نمیذارم."
در آغوش گرم یکدیگر، در میان عطر گلها، عشق پنهانشان دوباره شکوفا شده بود، قویتر و ماندگارتر از همیشه. این بار، در این دنیای جدید، فرصتی دوباره داشتند تا با هم زندگی کنند، تا عشقشان را بدون ترس و پنهانکاری جشن بگیرند.
ادامه دارد........
جیمین به آرامی دسته گل را کنار گذاشت و دست دیگرش را به سمت صورت ا/ت برد، انگار میخواست اشکهایش را پاک کند، اما قبل از آن، انگشتانش روی پوست گونهی ا/ت لغزید. لمسی که نه تنها گرم، بلکه آشنا بود، آشنا مثل نفس کشیدن.
"اسمت... اسمت چی بود؟" جیمین پرسید، صدایش کمی میلرزید. انگار نامی روی لبانش بود، نامی که نمیتوانست به زبان بیاورد.
ا/ت به چشمان جیمین خیره شد. در عمق نگاهش، چیزی را دید که قلبش را به تپش انداخت. عشقی کهن، عشقی که حتی مرگ هم نتوانسته بود آن را خاموش کند.
"ا/ت..." او زمزمه کرد.
با شنیدن نام، جیمین پلک زد. سپس، گویی سدی در ذهنش شکست. تمام خاطرات، تمام عشق، تمام آن حسرت و اندوه، مثل سیلابی خروشان به سویش هجوم آورد. تصویری از مرگ، از فریاد، از دستهایی که از هم جدا شدند.
"ا/ت!" جیمین فریاد زد و محکم ا/ت را در آغوش گرفت. "تو... تو اونجا بودی. من... من باید ازت محافظت میکردم. ولی نتونستم."
ا/ت نیز در آغوش جیمین، با تمام وجود گریه میکرد. گریهی رهایی، گریهی رسیدن. "مهم نیست جیمین. مهم اینه که حالا همدیگه رو پیدا کردیم. این بار... این بار هیچکدوممون رو تنها نمیذارم."
در آغوش گرم یکدیگر، در میان عطر گلها، عشق پنهانشان دوباره شکوفا شده بود، قویتر و ماندگارتر از همیشه. این بار، در این دنیای جدید، فرصتی دوباره داشتند تا با هم زندگی کنند، تا عشقشان را بدون ترس و پنهانکاری جشن بگیرند.
ادامه دارد........
- ۱۳.۵k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط