امروز که توی اتاقم نشسته بودمداشتم فکر میکردم اگر دلم از
امروز که توی اتاقم نشسته بودم،داشتم فکر میکردم اگر دلم از این چهاردیواری بگیرد. . . .
بزنم بیرون...
گوشه ای از این شهر بنشینم زانوهایم را در بغل بگیرم. . .
پسرها شماره میدهند،
دخترها پوزخند تحویل میدهند،
زنان و مردان سر افسوس تکان میدهند،
شاید پیرزنی رهگذر پول خردی هم بیندازد......
دلم گرفت.....!
چه قدر تنهاییم.....!
در شهری که همدردی نیست....همه دردند....!
بزنم بیرون...
گوشه ای از این شهر بنشینم زانوهایم را در بغل بگیرم. . .
پسرها شماره میدهند،
دخترها پوزخند تحویل میدهند،
زنان و مردان سر افسوس تکان میدهند،
شاید پیرزنی رهگذر پول خردی هم بیندازد......
دلم گرفت.....!
چه قدر تنهاییم.....!
در شهری که همدردی نیست....همه دردند....!
- ۳۲۸
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط