تو را در صفحهی این دل تماشا میکنم گاهی

تو را در صفحه‌ی این دل تماشا می‌کنم گاهی
ازاین واگویه‌های خود چه غوغا می‌کنم گاهی

اگر چه نیستی امشب تو حتی در کنار من
تو را با درد هجرانت. تمنا می‌کنم گاهی

تویی تنها رفیق لحظه‌های بی‌کسی ای جان
که من با داغ عشق تو مدارا می‌کنم گاهی

اگر گم کرده راهی دیده‌ام هرگز نترسیدم
که خود را با شمیم عشق پیدا می‌کنم گاهی

نمک پاشیده دشمن بر تمام زخم‌های تو
که من با بوسه‌ای آن را مداوا می‌کنم گاهی

شب تنهایی من هم شب دور از جنونی نیست
که هرشب باصدای تو دلی وا می‌کنم گاهی

اگر لطفی کنی و لحظه‌ای بامن بمانی تو
رقیبم را چه آسان با تو رسوا می‌کنم گاهی

تو را چون دوست می‌دارم برای دیدن رویت
خودم را در صف عشاق تو جا می‌کنم گاهی

برایم قصه می‌گویی تو از عشق و وفاداری
و من هم با صدای قصه لالا می‌کنم گاهی
دیدگاه ها (۱)

دیدے آخر با غـزل هایت هوایے شد دلم؟بعد ازآن شیرین زبانیها چه...

هر زندر سکوت خودمردی را پنهان کرده است.گاهی که زندگی حواسش ن...

چہ انتظارے دارےایوب نیستم منصبر ندارد دل من بعدِ تـــو گر ن...

جانِ دلم...!عطرنفسهایت،تا همیشه بویِ ماندگار ِعشق خواهد دادد...

که عشق از پیله های مرده

پاکت را که گشود ، نوشته ای بر چشمانش تابید : در درازای عمر ش...

Love between fire and shadows ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط