بفرمایید تا زمان عروسی را عقب تر بیاندازم....!!!

بفرمایید تا زمان عروسی را عقب تر بیاندازم....!!!
در بسیاری از رزمایش ها با هم بودیم آنقدر جهاد را دوست داشت که به سردار نصیری گفته بود اگر بحث ازدواجم مانع اعزامم به سوریه است بفرمایید تا زمان عروسی را عقب تر بیاندازم.
دلم نمی خواست راه تمام شود.....!!!
تازه نامزد کرده بود و زنگ زد گفت ماشینم خراب شده اگر می توانی بیا ماشین را به تعمیرگاه ببریم با یک وانت رفتم پیشش و ماشین را با یک طناب بستیم و مسیر 20 دقیقه ای را 2 ساعته طی کردیم در راه به قدری شوخی کرد و کلی خندیدیم و خوش گذشت دلم نمی خواست راه تمام شود.
این عکس را برای همیشه نگه دار مادر....!!!
وقتی خبر شهادتش را شنیدم رفتم منزلشان و مادرش را دیدم و عکس شهید بیضایی بر دیوار اتاق نصب بود به مادر شهید شجاع گفتم هادی می گفت می‏‌خواهم انتقام شهید بیضایی را بگیرم. مادرش همینطور که اشک می ریخت گفت وقتی آقای بیضایی به شهادت رسید عکس را روی دیوار اتاق زد و سفارش کرد این عکس را برای همیشه نگه دار مادر، شهید بیضایی به گردن من خیلی حق داشته است.
هدیه به روح شهیدمدافع حرم هادی شجاع
دیدگاه ها (۳)

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

وارث سایه ها

p25هوا تاریک شده بود.خانه‌ی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکت‌ت...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۴بعد از مدتی، ماشین جلوی یک ساختمان قد...

پارت هشتمپشت در، کسی منتظرم بودآرینا هنوز کلید سیاه را در دس...

پارت ۲۹ | درِ آخرقفل با صدای بلندی چرخید.تق!درِ آهنی آرام با...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهشتم | خانه‌ی قدیمیلانا، جونگکوک و آرین ب...

چند پارتی

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط