راستش را بخواهی

فاجعه ی رفتن "او" چیزی را تکان نداد ...

من هنوز چای می خورم ... قدم می زنم ....

.... هستم!

اما ... تلخ تر .... تنهاتر .... بی اعتمادتر ....

دیدگاه ها (۱)

@CafeTalkh ☕‎ﻭ ﺧﺐ، ﻣﻰﺩﺍﻧﻰ؟‎ﺑﺪﺑﺨﺘﻰ ﺍﺯ ﺁﻥﺟﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﻛﻪ ...‎ﮔﻔﺘ...

عاشقان مستند و ما دیوانه ایمعارفان شمعند و ما پروانه ایمچو...

..

"دلتنگی، جوانه بودبعد از رفتنت حالا زیر سایه‌اش، چای می‌خورم...

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد. انگار نه آوا را می‌دید و نه صد...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲: شب عروسیِ تلخشب عروسی بود. اما نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط