سالها چوب زدم مردمک زاغش را

سالها چوب زدم مردمک زاغش را
می رود تا بگذارد به دلم‌ داغش را

حال من دست خودم نیست شدم مانند -
باغبانی که به آتش بکشد باغش را...

حسین_سنگری
دیدگاه ها (۰)

بخونید لطفا...بغض اگر وا نشود ، تا جگرت میسوزدپدر و جدِ بزرگ...

چشمِ من گریان مکن ، یک روز چشمانِ تو همجانِ من بر لب رساندی ...

مرا افسون خود کرده است آن چشم سیه کارتنکن با من جفا کاری که ...

عاقلی بودم ک عشـق آمد امانم راگـرفتبنـدبنـد جسـم وجـان واستخ...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ : پارت ...

دیگر برایم مهم نیست !بی حس شده ام ...از قضاوت و بی انصافیِ ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط