پارت سیام | ورود به انگلیس
پارت سیام | ورود به انگلیس
پارک لارا
چرخهای هواپیما بالاخره با زمین تماس پیدا کرد.
صدای آرام ترمز و تکان کوچکی که کابین را لرزاند، یعنی بالاخره رسیده بودیم.
مسافرها یکییکی از جا بلند میشدن و وسایلشون رو برمیداشتن.
من هم خواستم بلند شم، اما سرم برای چند لحظه سنگین شد.
جونگکوک سریع متوجه شد.
ـ صبر کن.
دستش رو به سمتم گرفت.
ـ آروم بلند شو.
با کمکش از جام بلند شدم.
میچا هم بلافاصله کنارم اومد.
ـ لارا، خوبی؟
ـ آره... فقط یکم بیحالم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره میچا.
جونگکوک چمدون کوچیکم رو برداشت.
ـ تو فقط راه برو.
نگاهش کردم.
ـ خودم میتونم.
ـ میدونم.
بعد مکث کوتاهی کرد.
ـ ولی الان لازم نیست.
از پلههای هواپیما پایین اومدیم.
هوای خنک بیرون به صورتم خورد و ناخودآگاه شونههام جمع شد.
میچا سریع گفت:
ـ دیدی؟ هنوز سردته.
ـ یکم.
میچا رُزا و جی هان هم کنارمون بودن لیام و جانسو کمی جلوتر حرکت میکردن.
بعد از عبور از فرودگاه و انجام کارهای لازم، بالاخره از ساختمان فرودگاه بیرون اومدیم.
برای اولین بار، خیابونهای انگلیس رو از نزدیک میدیدم.
هوا خنک بود و شهر با ساختمانهای قدیمی و خیابونهای شلوغش، حس متفاوتی داشت.
رُزا با ذوق گفت:
ـ بالاخره رسیدیم!
میچا دستش رو گرفت.
ـ سفرمون شروع شددد!
من هم با وجود بیحالی، لبخند زدم.
جیهان اطراف رو نگاه کرد و گفت:
ـ بچهها، شما همینجا منتظر بمونین.
میچا پرسید
ـ کجا میری؟.
ـ میرم از یکی از گالریهای نزدیک، یه ون مناسب برای چند روز برامون جور کنم.
میچا با تعجب گفت:
ـ میخوای بخری؟
جیهان خندید.
ـ آره، برای سفرمون راحتتره.
ـ چه پولدار!
لیام خندید.
ـ تازه فهمیدی؟
همه روی صندلیهای نزدیک محوطه نشستیم.
من کنار میچا نشسته بودم و آروم به خیابون نگاه میکردم.
بعد از مدتی، صدای بوق ماشینی از دور اومد.
جیهان با یک ون بزرگ و مرتب جلوی ما توقف کرد.
از ماشین پیاده شد.
ـ خب؟ سوار شین.
چمدونها رو داخل گذاشتیم و یکییکی سوار شدیم.
جونگکوک کنار پنجره نشست و من هم صندلی کناریش جا گرفتم.
ماشین راه افتاد.
ساختمانهای شهر یکییکی از جلوی چشمهامون رد میشدن.
چند ساعت بعد، بالاخره به ویلایی که برای اقامتمون گرفته بودن رسیدیم.
ویلا بزرگ و دنج بود؛ پنجرههای بلند، حیاط وسیع و فضای آرومی که خستگی سفر رو کمی از تن آدم درمیآورد.
رُزا با دیدنش گفت:
ـ وای... اینجا قراره خونهمون باشه؟
جیهان لبخند زد.
ـ برای یه هفته، آره.
همه با ذوق وارد شدیم.
چمدونها رو داخل بردیم و هرکس وسایل خودش رو به اتاقش برد.
من چمدونم رو کنار تخت گذاشتم و نفس راحتی کشیدم.
بالاخره رسیده بودیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما کسی خبر داشت...
این سفر قرار نبود فقط چند روز استراحت و تفریح باشه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها انصافا کامنت بزارید لایک هارم زود برسونید دیگه😐💔
شرطا برای پارت بعد
کامنت ۱۴
لایک ۱۵
پارک لارا
چرخهای هواپیما بالاخره با زمین تماس پیدا کرد.
صدای آرام ترمز و تکان کوچکی که کابین را لرزاند، یعنی بالاخره رسیده بودیم.
مسافرها یکییکی از جا بلند میشدن و وسایلشون رو برمیداشتن.
من هم خواستم بلند شم، اما سرم برای چند لحظه سنگین شد.
جونگکوک سریع متوجه شد.
ـ صبر کن.
دستش رو به سمتم گرفت.
ـ آروم بلند شو.
با کمکش از جام بلند شدم.
میچا هم بلافاصله کنارم اومد.
ـ لارا، خوبی؟
ـ آره... فقط یکم بیحالم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره میچا.
جونگکوک چمدون کوچیکم رو برداشت.
ـ تو فقط راه برو.
نگاهش کردم.
ـ خودم میتونم.
ـ میدونم.
بعد مکث کوتاهی کرد.
ـ ولی الان لازم نیست.
از پلههای هواپیما پایین اومدیم.
هوای خنک بیرون به صورتم خورد و ناخودآگاه شونههام جمع شد.
میچا سریع گفت:
ـ دیدی؟ هنوز سردته.
ـ یکم.
میچا رُزا و جی هان هم کنارمون بودن لیام و جانسو کمی جلوتر حرکت میکردن.
بعد از عبور از فرودگاه و انجام کارهای لازم، بالاخره از ساختمان فرودگاه بیرون اومدیم.
برای اولین بار، خیابونهای انگلیس رو از نزدیک میدیدم.
هوا خنک بود و شهر با ساختمانهای قدیمی و خیابونهای شلوغش، حس متفاوتی داشت.
رُزا با ذوق گفت:
ـ بالاخره رسیدیم!
میچا دستش رو گرفت.
ـ سفرمون شروع شددد!
من هم با وجود بیحالی، لبخند زدم.
جیهان اطراف رو نگاه کرد و گفت:
ـ بچهها، شما همینجا منتظر بمونین.
میچا پرسید
ـ کجا میری؟.
ـ میرم از یکی از گالریهای نزدیک، یه ون مناسب برای چند روز برامون جور کنم.
میچا با تعجب گفت:
ـ میخوای بخری؟
جیهان خندید.
ـ آره، برای سفرمون راحتتره.
ـ چه پولدار!
لیام خندید.
ـ تازه فهمیدی؟
همه روی صندلیهای نزدیک محوطه نشستیم.
من کنار میچا نشسته بودم و آروم به خیابون نگاه میکردم.
بعد از مدتی، صدای بوق ماشینی از دور اومد.
جیهان با یک ون بزرگ و مرتب جلوی ما توقف کرد.
از ماشین پیاده شد.
ـ خب؟ سوار شین.
چمدونها رو داخل گذاشتیم و یکییکی سوار شدیم.
جونگکوک کنار پنجره نشست و من هم صندلی کناریش جا گرفتم.
ماشین راه افتاد.
ساختمانهای شهر یکییکی از جلوی چشمهامون رد میشدن.
چند ساعت بعد، بالاخره به ویلایی که برای اقامتمون گرفته بودن رسیدیم.
ویلا بزرگ و دنج بود؛ پنجرههای بلند، حیاط وسیع و فضای آرومی که خستگی سفر رو کمی از تن آدم درمیآورد.
رُزا با دیدنش گفت:
ـ وای... اینجا قراره خونهمون باشه؟
جیهان لبخند زد.
ـ برای یه هفته، آره.
همه با ذوق وارد شدیم.
چمدونها رو داخل بردیم و هرکس وسایل خودش رو به اتاقش برد.
من چمدونم رو کنار تخت گذاشتم و نفس راحتی کشیدم.
بالاخره رسیده بودیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما کسی خبر داشت...
این سفر قرار نبود فقط چند روز استراحت و تفریح باشه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها انصافا کامنت بزارید لایک هارم زود برسونید دیگه😐💔
شرطا برای پارت بعد
کامنت ۱۴
لایک ۱۵
- ۲۷۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط