پارت سی‌ام | ورود به انگلیس

پارت سی‌ام | ورود به انگلیس

پارک لارا

چرخ‌های هواپیما بالاخره با زمین تماس پیدا کرد.

صدای آرام ترمز و تکان کوچکی که کابین را لرزاند، یعنی بالاخره رسیده بودیم.

مسافرها یکی‌یکی از جا بلند می‌شدن و وسایلشون رو برمی‌داشتن.

من هم خواستم بلند شم، اما سرم برای چند لحظه سنگین شد.

جونگ‌کوک سریع متوجه شد.

ـ صبر کن.

دستش رو به سمتم گرفت.

ـ آروم بلند شو.

با کمکش از جام بلند شدم.

میچا هم بلافاصله کنارم اومد.

ـ لارا، خوبی؟

ـ آره... فقط یکم بی‌حالم.

ـ مطمئنی؟

ـ آره میچا.

جونگ‌کوک چمدون کوچیکم رو برداشت.

ـ تو فقط راه برو.

نگاهش کردم.

ـ خودم می‌تونم.

ـ می‌دونم.

بعد مکث کوتاهی کرد.

ـ ولی الان لازم نیست.

از پله‌های هواپیما پایین اومدیم.

هوای خنک بیرون به صورتم خورد و ناخودآگاه شونه‌هام جمع شد.

میچا سریع گفت:

ـ دیدی؟ هنوز سردته.

ـ یکم.

میچا رُزا و جی هان هم کنارمون بودن لیام و جانسو کمی جلوتر حرکت می‌کردن.

بعد از عبور از فرودگاه و انجام کارهای لازم، بالاخره از ساختمان فرودگاه بیرون اومدیم.

برای اولین بار، خیابون‌های انگلیس رو از نزدیک می‌دیدم.

هوا خنک بود و شهر با ساختمان‌های قدیمی و خیابون‌های شلوغش، حس متفاوتی داشت.

رُزا با ذوق گفت:

ـ بالاخره رسیدیم!

میچا دستش رو گرفت.

ـ سفرمون شروع شددد!

من هم با وجود بی‌حالی، لبخند زدم.

جی‌هان اطراف رو نگاه کرد و گفت:

ـ بچه‌ها، شما همین‌جا منتظر بمونین.

میچا پرسید

ـ کجا می‌ری؟.

ـ می‌رم از یکی از گالری‌های نزدیک، یه ون مناسب برای چند روز برامون جور کنم.

میچا با تعجب گفت:

ـ می‌خوای بخری؟

جی‌هان خندید.

ـ آره، برای سفرمون راحت‌تره.

ـ چه پولدار!

لیام خندید.

ـ تازه فهمیدی؟

همه روی صندلی‌های نزدیک محوطه نشستیم.

من کنار میچا نشسته بودم و آروم به خیابون نگاه می‌کردم.

بعد از مدتی، صدای بوق ماشینی از دور اومد.

جی‌هان با یک ون بزرگ و مرتب جلوی ما توقف کرد.

از ماشین پیاده شد.

ـ خب؟ سوار شین.

چمدون‌ها رو داخل گذاشتیم و یکی‌یکی سوار شدیم.

جونگ‌کوک کنار پنجره نشست و من هم صندلی کناریش جا گرفتم.

ماشین راه افتاد.

ساختمان‌های شهر یکی‌یکی از جلوی چشم‌هامون رد می‌شدن.

چند ساعت بعد، بالاخره به ویلایی که برای اقامتمون گرفته بودن رسیدیم.

ویلا بزرگ و دنج بود؛ پنجره‌های بلند، حیاط وسیع و فضای آرومی که خستگی سفر رو کمی از تن آدم درمی‌آورد.

رُزا با دیدنش گفت:

ـ وای... اینجا قراره خونه‌مون باشه؟

جی‌هان لبخند زد.

ـ برای یه هفته، آره.

همه با ذوق وارد شدیم.

چمدون‌ها رو داخل بردیم و هرکس وسایل خودش رو به اتاقش برد.

من چمدونم رو کنار تخت گذاشتم و نفس راحتی کشیدم.

بالاخره رسیده بودیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما کسی خبر داشت...

این سفر قرار نبود فقط چند روز استراحت و تفریح باشه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بچها انصافا کامنت بزارید لایک هارم زود برسونید دیگه😐💔

شرطا برای پارت بعد
کامنت ۱۴
لایک ۱۵
دیدگاه ها (۶)

پارت بیست‌ونهم | فرودپارک لارانور کم‌رنگ صبح از پنجره‌ی هواپ...

پارت بیست‌وهشتم | چند ساعت تا مقصدغذاها کم‌کم تموم شد و هرکس...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط