ناب ترین جملات و داستان ها

ناب ترین جملات و داستان ها

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت گلی شد و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود، ولی نشد. بعدها هر چه شستمش پاک نشد. حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت. آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت: این لباس چِرک مرده شده.

گفت: بعضی لکه ها دیر که شود، می میرند، باید تا زنده اند پاک شوند. چرک مُرده شدو حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت.
بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید، حواست که نباشد لکه می شود. وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری، می شود چرک. به قول صاحب خشکشویی لکه را تا تازه است، تا زنده است، باید شست و پاک کرد.

مواظب دلهای خودمون و دلهای همدیگرباشیم.
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

احمدشاملو:یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوش...

احمدشاملو:یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوش...

احمد شاملو:یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پو...

احمدشاملو:یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوش...

احمدشاملو:یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوش...

احمد شاملو:یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پو...

احمدشاملو:یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوش...

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط