وقتی دوستید
وقتی دوستید
شروع پارت ۲ :
قلبم می خواست از داخل بدنم بیاد بیرون خیلی خوشحال بودم برای جمعه قند توی دلم آب شده بود
( پنج شنبه ساعت ۶ عصر )
داشتم برای فردا دیوونه می شدم که یادم اومد که لباس ندارم و با سرعت سونیک آماده شدم برم خرید .... رفتم بازار چون قرار اولمون بود یه شومیز صدفی خشگل با آستین بلند ولی شیک و یه دامن تا پایین زانو گرفتم با کفش پاشنه بلند با اینکه من استایلم تامبویه ولی خب این قرار اولمونه و به سرعت سونیک هم اومدم خونه مامانم سفر کاری پس از بیرون غذا سفارش دادم و خوابیدم
( فردا جمعه ساعت ۶ )
آماده بودم پس حرکت کردم سمت کافه الکس رو دیدم سلام کردیم رفتیم داخل کافه
ویو شوگا
بیرون داشتم قدم قدم می زدم که الکس رو دیدم با یه دختر ولی این دختر آشنا بود ... وایسا اون ات نبود ات داره با الکس قرار می زاره نمی دونه که الکس هرروز باره و با هرزه هاست نمی خوام ات هم مثل اون هرزه ها بشه ...... دیدم از کافه اومدن بیرون که دیگه دست خودم نبود ........ رفتم با موشت زدم توی صورت الکس
شوگا : هی عوضی چیکار ات داشتی آه ( با داد )
الکس : تو چی می گی
شوگا : اگه نمی خوای بمیری زود گمشو ( عربده )
دیگه تحمل ندارشتم من عاشق بودم و می خواستم امروز باهاش برم کافه ولی وقتی اینو دیدم اعصابم خورد شد که ات گفت
ات : شوگا چیکار کردی ها
شوگا : ات من
ات : ساکت شو چرا قرارمو خراب کردی
ات داشت بغز می کرد سریع رفتم بقلش کردم
شوگا : بخشید ولی من دوست دارم
ات : چی
ویو ات
وقتی گفت دوست داره حس کردم قلبم شکوفه زد خودمو توی بغلش فشردم اینکه بدونم دوست بچگیام که مثل برادر می دیدمش برام سخت ولی قلبم خوشحال بود
شوگا : می شه قبول کنی می خواستم یه جور دیگه بهت بگم متاسفم
ات : خب منم دوست دارم
ویو نویسنده
اون بهترین و عاشقانه ترین روز ات و شوگا بود و آخر با یه بوس عاشقانه زیبا تمام شد ❤️
حمایت می کنی
بعدا بقیه رو می زارم پس حمایت کن
شروع پارت ۲ :
قلبم می خواست از داخل بدنم بیاد بیرون خیلی خوشحال بودم برای جمعه قند توی دلم آب شده بود
( پنج شنبه ساعت ۶ عصر )
داشتم برای فردا دیوونه می شدم که یادم اومد که لباس ندارم و با سرعت سونیک آماده شدم برم خرید .... رفتم بازار چون قرار اولمون بود یه شومیز صدفی خشگل با آستین بلند ولی شیک و یه دامن تا پایین زانو گرفتم با کفش پاشنه بلند با اینکه من استایلم تامبویه ولی خب این قرار اولمونه و به سرعت سونیک هم اومدم خونه مامانم سفر کاری پس از بیرون غذا سفارش دادم و خوابیدم
( فردا جمعه ساعت ۶ )
آماده بودم پس حرکت کردم سمت کافه الکس رو دیدم سلام کردیم رفتیم داخل کافه
ویو شوگا
بیرون داشتم قدم قدم می زدم که الکس رو دیدم با یه دختر ولی این دختر آشنا بود ... وایسا اون ات نبود ات داره با الکس قرار می زاره نمی دونه که الکس هرروز باره و با هرزه هاست نمی خوام ات هم مثل اون هرزه ها بشه ...... دیدم از کافه اومدن بیرون که دیگه دست خودم نبود ........ رفتم با موشت زدم توی صورت الکس
شوگا : هی عوضی چیکار ات داشتی آه ( با داد )
الکس : تو چی می گی
شوگا : اگه نمی خوای بمیری زود گمشو ( عربده )
دیگه تحمل ندارشتم من عاشق بودم و می خواستم امروز باهاش برم کافه ولی وقتی اینو دیدم اعصابم خورد شد که ات گفت
ات : شوگا چیکار کردی ها
شوگا : ات من
ات : ساکت شو چرا قرارمو خراب کردی
ات داشت بغز می کرد سریع رفتم بقلش کردم
شوگا : بخشید ولی من دوست دارم
ات : چی
ویو ات
وقتی گفت دوست داره حس کردم قلبم شکوفه زد خودمو توی بغلش فشردم اینکه بدونم دوست بچگیام که مثل برادر می دیدمش برام سخت ولی قلبم خوشحال بود
شوگا : می شه قبول کنی می خواستم یه جور دیگه بهت بگم متاسفم
ات : خب منم دوست دارم
ویو نویسنده
اون بهترین و عاشقانه ترین روز ات و شوگا بود و آخر با یه بوس عاشقانه زیبا تمام شد ❤️
حمایت می کنی
بعدا بقیه رو می زارم پس حمایت کن
- ۳۷۵
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط