الهی سوختم بی‌غم الهی

الهی سوختم بی‌غم الهی

کرامت کن نم اشکی و آهی

چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان

شود دامان ازو رشک گلستان

چه آه آهی که چون از دل زند سر

بسوزاند دل یاقوت احمر،

دل بی‌عشق بر جان بس گران است

سر بی‌شور مشتی استخوان است

تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق

تو را حور و مرا گور و کفن عشق

ز عشق از هر چه برتر میتوان شد

خدا گر نه، پیمبر میتوان شد
دیدگاه ها (۱)

الهی سوختم بی‌غم الهی<کرامت کن نم اشکی و آهیچه اشک، اشکی که ...

#گوهر_عشق الهی سوختم بی‌غم الهیکرامت کن نم اشکی و آهیچه اشک،...

کپشن

اگر آن روی زیبایت به چشم من بلا ریزدمیان باد و خاکستر چه بلو...

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوشدلم از عشوه شیرین شکرخای...

ای زلف تو چون مار و رخ تو چون گنجبی مار تو بیمارم و بی گنج ت...

اشک واپسینبه کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم  به دل امیر ...

ای غریبی که تو را در دل عالم وطن است ،هر کجا انجمنی هست ز دا...

‌با عشق جهانگیر من و غمزه یارانمعنی دگر میدهد این فصل بهاران...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط