「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 144
✦.................................

نیکی که دید جوابش فقط سکوت است با ناباوری خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جان.

+ نه... صبر کن...

گوشی را پایین آورد و به جونگکوک خیره شد

+ این یعنی چی کوک؟

جونگکوک بالاخره نفس سنگینی کشید دستش را میان موهایش برد و چند ثانیه همانطور ایستاد. برای اولین بار از وقتی نیکی وارد آشپزخانه شده بود، خونسردی همیشگی‌اش ترک برداشته بود.

چون این دقیقاً همان لحظه‌ای بود که از آن میترسید، نه از لو رفتن خودش؛ از نگاه نیکی، از اینکه آن چشم‌هایی که تا چند دقیقه قبل با دیدنش نرم میشدند، حالا با ترس به او نگاه کنند.

جونگکوک آرام گفت:

_ نیکی، وایستا.

نیکی گوشی را محکم‌تر در دست گرفت

+ تو رئیس بزرگ‌ترین باند مافیای این کشوری؟

جونگکوک فکش را سفت کرد

_ آره.

نیکی انگار باشنیدن جوابش چیزی درونش فرو ریخت، چشم‌هایش را بست و نفس لرزانی کشید

جونگکوک یک قدم به سمتش برداشت

_ نیکی، بذار توضیح بدم.

نیکی سریع دستش را جلو آورد

+ وایستا!

جونگکوک ایستاد.

نیکی نگاهش کرد؛ هنوز عاشقش بود. همین بدترین قسمت ماجرا بود. اگر از او متنفر بود، شاید همه‌چیز ساده‌تر میشد. اما قلبش هنوز همان آدم را میخواست فقط حالا میدانست پشت آن مرد چه چیزی پنهان شده.

+ تو... تمام این مدت...

جونگکوک میان حرفش آمد:

_ نمیخواستم بفهمی.

+ چرا؟

این بار جونگکوک دستش را دوباره میان موهایش کشید و با کلافگی نفسش را بیرون داد

_ چون میترسیدم.

+ از چی؟

جونگکوک نگاهش را بالا آورد

_ از اینکه وقتی بفهمی من کی‌ام، دیگه نخوای کنارم بمونی.. میدونستم اگه بفهمی با چه آدمایی سر و کار دارم، چه چیزایی پشت این زندگیه ممکنه ازم بترسی

نگاهش برای لحظه‌ای روی گوشی نیکی افتاد

_ و الان دقیقاً داری همین کارو میکنی.

+ تو بهم دروغ گفتی... درباره‌ی شغلت، درباره‌ی آدم‌هایی که دور و برتن

نیکی اشکش را با پشت دست پاک کرد

+ درباره‌ی داداشم.

جونگکوک ساکت شد، همین سکوت دوباره همه‌چیز را به نیکی فهماند

+ تو میدونستی نیکان زنده‌ست و گذاشتی من فکرکنم مرده...

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت، برای مردی که صدها نفر با یک دستورش حرکت میکردند، اعتراف کردن به این جمله سخت‌ تر از هر چیزی بود

+ چرا؟

این بار جونگکوک با عصبانیت نفسش را بیرون داد

_ قبل از اینکه بهم اعتراف کنی...

نیکی با چشم‌های خیس نگاهش کرد

+ چی؟

_ فکرمیکردم ازم متنفری.. و اگه میفهمیدی داداشت زندست یه لحضه هم پیشم نمیموندی...

چندثانیه سکوت بینشان‌ماند؛ آنقدر سنگین که صدای آرام موج‌ها از پشت شیشه‌ آشپز خانه واضح‌تر به گوش میرسید.

نیکی نگاهش را از جونگکوک گرفت و به نقطه‌ای روی کابینت خیره شد.

انگار هنوز داشت تمام چیزهایی را که در چند دقیقه‌ی گذشته فهمیده بود، کنار هم می‌چید؛ نیکان زنده بود. هشت سال تمام فکر کرده بود برادرش مرده و حالا فقط چند قدم با حقیقت فاصله داشت.

بعد آرام پرسید:

+ نیکان... الان تو سئوله؟

_ آره.

نیکی چشم‌هایش را بست. دستی میان موهایش کشید و چند ثانیه همان‌طور ماند. بعد برگشت و مستقیم در چشم‌های جونگکوک نگاه کرد.

+ میخوام ببینمش.

جونگکوک کت‌اش را از روی مبل برداشت اما نپوشید

_ میبرمت پیشش ولی بعدش برمیگردمی پیش خودم.

نیکی با ناباوری خندید

+ حق نداری برام تصمیم بگیری، رئیس مافیا!

همان دو کلمه کافی بود تا حالت صورت جونگکوک عوض شود؛ نگاهش تیره شد، دستش دور مچ نیکی نشست و او را یک قدم به سمت خودش کشید. دست دیگرش دور کمر نیکی قرار گرفت و فاصله‌شان را کم کرد

_ من شوهرتم، نیکی.

نیکی دست آزادش را روی سینه‌ی او گذاشت و سعی کرد کمی فاصله بگیرد

+ این دلیل نمیشه هی بهم بگی چیکار کنم چیکار نکنم...
دیدگاه ها (۴)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 145✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 143✦..................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 142✦..................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 148✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط