مستی در شب P
🥂مستی در شب🥂 🪐P9🪐
به صورت ناامیدش نگاه میکنی و زد میخندی. اون با دیدن خندهات آروم میشه.
· جونگکوک: «آهان... اینو خواستی. میخواستی منو ببینم دق میکنم.»
· تو: «نه... راست میگم. دلم هندونه میخواد.»
· جونگکوک: (نفس عمیق میکشه) «باشه. لباس میپوشم میرم.»
· تو: «کجا؟ دیوونه! الان همه جا بستهست.»
· جونگکوک: «به درک. یه جایی بازه حتماً. یه ۲۴ ساعته.»
· تو: «نرو... نمیشه.»
· جونگکوک: «چرا نمیشه؟ تو گفتی میخوای. تموم شد.»
· تو: «کوک... میترسم تنها بمونم.»
· جونگکوک: (برمیگرده میشینه) «پس فردا صبح اولین کاری که میکنم اینه که میرم واست هندونه میخرم. قول میدم.»
· تو: «باشه...»
دستش رو میگیری و میذاری روی شکمت. همون لحظه دخترتون یه لگد محکم میزنه. جونگکوک چشماش گرد میشه.
· جونگکوک: «این دیگه چی بود؟! داره فوتبال بازی میکنه اون تو؟!»
· تو: «عصبانیه. میگه چرا بابا برام هندونه نمیخره.»
· جونگکوک: (با جدیت) «بهش بگو صبح اولین کاری که میکنم خرید هندونهست. بهش بگو بابا قول میده.»
دستش رو برنمیداره از روی شکمت. همونطور نشسته کنار تخته و پاهات رو ماساژ میده.
· جونگکوک: «حالت بهتر شد؟»
· تو: «آره... یه کم.»
· جونگکوک: «خوابت میاد؟»
· تو: «نمیدونم. امتحان میکنم.»
· جونگکوک: «باشه. من بیدار میمونم تا خوابت ببره.»
· تو: «خودت فردا خسته میشی.»
· جونگکوک: «فردا که هیچی. تا ۱۰ سال دیگه هم خسته باشم، ارزشش رو داره که یه شب تو راحت بخوابی.»
چشات کمکم سنگین میشه. دستش هنوز رو شکمت گرمه. نفسهاش آرومه.
· تو: (با صدای خوابآلود) «کوک...»
· جونگکوک: «جانم؟»
· تو: «دوسِت دارم...»
· جونگکوک: (لبخند میزنه توی تاریکی) «منم بیشتر از هر چی توی این دنیا دوست دارم. هم تو رو، هم اون دختر لجباز رو.»
دست میاره بالا موهات رو نوازش میکنه. صداش میاد آروم آروم:
«بخواب عزیزم. من اینجام. تا صبح کنارتم.»
صبح روز بعد - ساعت ۷ صبح
با بوی قهوه و یه چیز دیگه از خواب میپری. چشمات رو باز میکنی. جونگکوک کنار تخته وایساده با یه بشقاب پر از تکههای هندونه که مثل یه اثر هنری چیده شده. روی هر تکه یه خلال دندون صورتی زده.
· جونگکوک: «صبح بخیر پرنسس. صبحانه حاضر شده! بفرمایید مادام!»
به بشقاب نگاه میکنی. چند تا از تکهها رو با خلال دندون به شکل قلب درآورده.
· تو: «از کجا پیدا کردی این وقت صبح؟»
· جونگکوک: «خیلی سخت بودا! رفتم ۵ تا سوپرمارکت رو گشتم تا بالاخره یکی باز کرد. راستش... صاحبش رو از خواب بیدار کردم.»
· تو: «چی؟!»
· جونگکوک: (شانه بالا میندازه) «گفتم زن باردارم هندونه میخواد. بمیرم اگه واست نیارمش. اونم دلش سوخت برام.»
· تو: (میخندی) «دیوونه...»
· جونگکوک: «آره. دیوونهی تو.»
میشینه کنارت و یه تکه هندونه رو میده دستت. با ذوق نگاهت میکنه که میخوری.
· جونگکوک: «چطوره؟ خوبه؟»
· تو: «خدایی... عالیه.»
· جونگکوک: (نفس راحتی میکشه) «خداروشکر. حالا دیگه آروم میشی.»
بعد یهو یادش میاد:
· جونگکوک: «آهان! امروز بعدازظهر قراره دکتر بیاد خونه ویزیتت کنه. گفتم دیگه نمیخوام ببرمت بیمارستان تا اذیت شی. خودش میاد اینجا.»
· تو: «وای نه کوک، هزینه نداره؟»
· جونگکوک: «برات یه کلیه بدم، میارزه. حرفش رو نزن.»
ادامه.......
به صورت ناامیدش نگاه میکنی و زد میخندی. اون با دیدن خندهات آروم میشه.
· جونگکوک: «آهان... اینو خواستی. میخواستی منو ببینم دق میکنم.»
· تو: «نه... راست میگم. دلم هندونه میخواد.»
· جونگکوک: (نفس عمیق میکشه) «باشه. لباس میپوشم میرم.»
· تو: «کجا؟ دیوونه! الان همه جا بستهست.»
· جونگکوک: «به درک. یه جایی بازه حتماً. یه ۲۴ ساعته.»
· تو: «نرو... نمیشه.»
· جونگکوک: «چرا نمیشه؟ تو گفتی میخوای. تموم شد.»
· تو: «کوک... میترسم تنها بمونم.»
· جونگکوک: (برمیگرده میشینه) «پس فردا صبح اولین کاری که میکنم اینه که میرم واست هندونه میخرم. قول میدم.»
· تو: «باشه...»
دستش رو میگیری و میذاری روی شکمت. همون لحظه دخترتون یه لگد محکم میزنه. جونگکوک چشماش گرد میشه.
· جونگکوک: «این دیگه چی بود؟! داره فوتبال بازی میکنه اون تو؟!»
· تو: «عصبانیه. میگه چرا بابا برام هندونه نمیخره.»
· جونگکوک: (با جدیت) «بهش بگو صبح اولین کاری که میکنم خرید هندونهست. بهش بگو بابا قول میده.»
دستش رو برنمیداره از روی شکمت. همونطور نشسته کنار تخته و پاهات رو ماساژ میده.
· جونگکوک: «حالت بهتر شد؟»
· تو: «آره... یه کم.»
· جونگکوک: «خوابت میاد؟»
· تو: «نمیدونم. امتحان میکنم.»
· جونگکوک: «باشه. من بیدار میمونم تا خوابت ببره.»
· تو: «خودت فردا خسته میشی.»
· جونگکوک: «فردا که هیچی. تا ۱۰ سال دیگه هم خسته باشم، ارزشش رو داره که یه شب تو راحت بخوابی.»
چشات کمکم سنگین میشه. دستش هنوز رو شکمت گرمه. نفسهاش آرومه.
· تو: (با صدای خوابآلود) «کوک...»
· جونگکوک: «جانم؟»
· تو: «دوسِت دارم...»
· جونگکوک: (لبخند میزنه توی تاریکی) «منم بیشتر از هر چی توی این دنیا دوست دارم. هم تو رو، هم اون دختر لجباز رو.»
دست میاره بالا موهات رو نوازش میکنه. صداش میاد آروم آروم:
«بخواب عزیزم. من اینجام. تا صبح کنارتم.»
صبح روز بعد - ساعت ۷ صبح
با بوی قهوه و یه چیز دیگه از خواب میپری. چشمات رو باز میکنی. جونگکوک کنار تخته وایساده با یه بشقاب پر از تکههای هندونه که مثل یه اثر هنری چیده شده. روی هر تکه یه خلال دندون صورتی زده.
· جونگکوک: «صبح بخیر پرنسس. صبحانه حاضر شده! بفرمایید مادام!»
به بشقاب نگاه میکنی. چند تا از تکهها رو با خلال دندون به شکل قلب درآورده.
· تو: «از کجا پیدا کردی این وقت صبح؟»
· جونگکوک: «خیلی سخت بودا! رفتم ۵ تا سوپرمارکت رو گشتم تا بالاخره یکی باز کرد. راستش... صاحبش رو از خواب بیدار کردم.»
· تو: «چی؟!»
· جونگکوک: (شانه بالا میندازه) «گفتم زن باردارم هندونه میخواد. بمیرم اگه واست نیارمش. اونم دلش سوخت برام.»
· تو: (میخندی) «دیوونه...»
· جونگکوک: «آره. دیوونهی تو.»
میشینه کنارت و یه تکه هندونه رو میده دستت. با ذوق نگاهت میکنه که میخوری.
· جونگکوک: «چطوره؟ خوبه؟»
· تو: «خدایی... عالیه.»
· جونگکوک: (نفس راحتی میکشه) «خداروشکر. حالا دیگه آروم میشی.»
بعد یهو یادش میاد:
· جونگکوک: «آهان! امروز بعدازظهر قراره دکتر بیاد خونه ویزیتت کنه. گفتم دیگه نمیخوام ببرمت بیمارستان تا اذیت شی. خودش میاد اینجا.»
· تو: «وای نه کوک، هزینه نداره؟»
· جونگکوک: «برات یه کلیه بدم، میارزه. حرفش رو نزن.»
ادامه.......
- ۵.۱k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط