شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
دیدگاه ها (۱)

گاهی اوقاتاین آدما نیستن که عوض میـــــشناین نقـــــــابه که...

لحظہ اۍ کہ احسآستو بیاݧ میکنــےتنهآییـــــــتو بدست میاری..

فرامـــــــوش... کردن تو...بلعیدن ...پاره سنگی ست...که از .....

هر ثانیه مےگذردچیزے از تو را با خود مے‌بردزمان غارتگر غریبـے...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط