درخواستی جیهوپ

درخواستی جیهوپ
موضوع : اسلاید دوم

پارت اول


---

عنوان: «ضربانی که نام تو را صدا می‌زند»


در سکوت شب، صدای قطرات باران به پنجره‌ی آپارتمان کوچک برخورد می‌کرد. ا.ت روی کاناپه نشسته بود، پتویی نازک دور خود کشیده بود و گوشی‌اش را بارها نگاه می‌کرد.

آخرین پیامی که از جیهوپ دریافت کرده بود ساعت‌ها پیش بود:

«ببخشید، امروز تمرین‌مون طولانی‌تر شد. نمی‌دونم کی می‌تونم بیام.»

نفس عمیقی کشید.
ضربان قلبش کمی نامنظم شده بود، مثل همیشه وقتی دل‌شوره داشت.
دکترش گفته بود نباید تحت فشار باشی، اما چطور می‌شد وقتی عاشق کسی باشی که انگار با دنیا شریک است، ولی با تو غریبه می‌شود؟

دلش برای روزهایی که همه‌چیز ساده‌تر بود تنگ شده بود.

برای روزهایی که جیهوپ، نه آیدل مشهور، بلکه پسری بود با خنده‌های گرم و آغوشی که پناهش بود. اما حالا… حالا انگار هر روز فاصله‌شان بیشتر می‌شد.



فردای آن روز، بالاخره جیهوپ آمد.
خسته، بی‌حوصله و حواس‌پرت.
حتی لبخندش هم زورکی بود.

ا.ت سعی کرد آرام باشد.

«امروز تولد راب*طه‌*مونه. یادت بود؟»

جیهوپ لحظه‌ای سکوت کرد.
پلک زد.

«...آره. فقط خیلی درگیر بودم. ببخشید.»

و بعد گوشی‌اش زنگ خورد. مدیر برنامه‌اش بود.
دوباره کار، دوباره پروژه، دوباره دنیایی که ا.ت در آن جایی نداشت.

ا.ت بغضش را فرو خورد.
اما جمله‌ای که ناخواسته از دهانش پرید، مسیر داستان را تغییر داد:

«گاهی فکر می‌کنم تو دیگه منو نمی‌خوای. فقط وقتی وقت اضافه داری سراغم میای.»

جیهوپ با خشم سرش را بلند کرد.

«این انصاف نیست. من دارم تلاشم رو می‌کنم. تو نمی‌فهمی کار من چه فشاری داره!»

ا.ت فریاد نزد، فقط زمزمه کرد:

«اما قلب من دیگه تحمل نداره...»

جیهوپ چیزی نگفت.
فقط ایستاد، کتش را برداشت و رفت.
در آپارتمان با صدایی سنگین بسته شد.


تنهایی سنگینی روی س*ینه‌اش افتاده بود. ا.ت سعی کرد ن*فس بکشد، اما انگار چیزی درونش فرو ریخته بود. قلبش می‌تپید، اما نامنظم. انگار دارد اعتراض می‌کند.

دستش را روی ق*فسه‌ی س*ینه‌اش گذاشت. درد شدیدی ح*س کرد. عر*ق سردی روی پیشانی‌اش نشست. نفس‌کشیدن سخت شده بود. تلاش کرد گوشی را بردارد، اما انگشتانش می‌لرزیدند. همه‌چیز دور سرش می‌چرخید.

آخرین چیزی که دید، نور لوستر بود که آرام و محو می‌شد...


جیهوپ چند ساعت بعد، زیر باران به خانه برگشت.
دلش طاقت نیاورد.
بی‌هدف قدم زده بود، اما چیزی درونش می‌گفت باید برگردد.

در را که باز کرد، ابتدا فکر کرد ا.ت خوابیده. اما وقتی جلو رفت، وقتی چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش را دید، وقتی قطرات عر*ق روی پیشانی‌اش را ح*س کرد، فهمید که دیر شده.

با دستانی لرزان با اورژانس تماس گرفت. صدایش می‌لرزید:

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم ( اخر )با دستانی لرزان با اورژانس تماس گرفت. صدایش ...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول عنوان: "دختر نادی...

تکپارتی درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم ---عنوان: "قلبی ...

تکپارتی درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم ---عنوان: «سایه‌ه...

چند پارتی درخواستی

پرنسس من ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط