مسابقه

مسابقه
صبح زود، همین که از خانه بیرون زد، گفت: مسابقه می‏ دهیم!
قبل از اینکه نظر او را بشنود ادامه داد: از الآن تا شب چشمش به زنی که از سر کوچه می‏ آمد افتاد؛ نگاهش را کج کرد.
به شیطان گفت: فعلا یک – هیچ به نفع من...
شما چند چندید؟؟؟
دیدگاه ها (۲)

یادتان هست کوچک که بودیم ناخن های دست و پایمان را برای هم لا...

این پارچه ی سیاه این دنیا سپر است آن دنیا هم سپر یکی برای...

بوی زهرا و هاجر و مریم از پَر چادرت سرازیر است..... ...

در سطح شهر که قدم می زنی انگار وارد خیابان مد و لباس شدی و د...

twilight.

خواب رویاییpart: ۲ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط