رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۶
دستم رو دکمهی سبز رفت اما یه دفعه مهرداد گوشیو از دستم چنگ زد و رد داد که شاکی
نگاهش کردم.
با اخم گفت: دیگه هم نبینم حتی سلامش بکنی،
فهمیدي؟
واسه حرصی کردنش پوزخندي زدم گفتم: میدونی
که تا سه ماه هنوز محرممه.
انگار حرفم آتیشش زد چون اخمهاش شدید در هم
رفت.
به غلط کردن افتادم اما سعی کردم نشون ندم.
برخلاف فکرم حرفی نزد و همینطور که کتشو
درمیاورد به سمت پلهها رفت که نفس حبس شدمو
به بیرون فرستادم.
صداي گوشیم بلند شد که بلند گفتم: کیه؟
صداش اومد: هرکی هست به تو چه؟
دندونهامو روي هم فشار دادم.
روي مبل نشستم و ناخون سشتمو گاز گرفتم.
حالا چی به مامانم بگم؟ ایمان چی میگه؟
چیزي نگذشت که بازم صداي گوشیم بلند شد.
از روي مبل برداشتم و این دفعه با دو از پلهها بالا
اومدم.
همین که خواستم وارد اتاق مهرداد بشم یه دفعه تو
یه چیز سفت فرو رفتم که نزدیک بود بیوفتم اما
مهرداد سریع بازومو گرفت.
نفس حبس شدمو به بیرون فرستادم.
گوشیو به طرفم گرفت که ابروهام بالا پریدند.
_مامانته.
همین حرفش کافی بود تا استرسو مثل تودهی
سرطانی تو وجودم بندازه.
ازش گرفتم و با کمی مکث جواب دادم.
-الو؟
یه دفعه صداي عصبیش بلند شد.
_این کارتون یعنی چی؟ هان؟ مگه بچه بازیه؟
با تعجب به مهرداد نگاه کردم که چهرهش سوالی
شد.
-یعنی چی مامان؟
-این طلاق یعنی چی؟ چرا میخواین طلاق بگیرید؟
بیشتر تعجب کردم.
-از کجا میدونی؟
صداي نفس عصبیشو شنیدم.
_ایمان به فریبا خانم گفته، فربیا خانمم به من زنگ زد، ببین چی میگم مطهره، هر جا هستی خودتو میرسونی خونهی آقاجون تا من تکلیف شما دوتا رو روشن کنم، فهمیدي؟
لبمو گزیدم.
-باشه.
-خوبه.
بعدم قطع کرد.
گوشیو پایین بردم و با عصبانیت گفتم: خوب شد؟
دلت خنک شد؟
با تعجب گفت: چی میگی؟
محکم به قفسهی سینهش زدم و بدون توجه به
چشمهاي متعجبش به سمت اتاقم رفتم.
پشت سرم اومد.
-مگه چی گفت؟
-فهمیده، اما نمیدونه طلاق گرفتیم، هنوز فکر می
کنه تو فکرشیم، الانم گفته برم خونهی آقاجونم.
وارد اتاق شدم که به چارچوب تکیه داد.
-تو از پسش برمیاي، برو یه چیزي سر هم کن دروغ
بگو.
چرخیدم و با غضب نگاهش کردم.
-هرچی میکشم از دست توعه.
نیشخندي زد.
_نه، تقصیر خودته، من گفتم برو با ایمان ازدواج کن؟ شایدم فکر میکردي اون بیشتر از من بهت حال میده، شایدم برخلاف من تو رابطه حسابی مهربونه.
طاقتم تموم شد که با عصبانیت بالشت روي تختو
برداشتم و به سمتش هجوم بردم.
جیغ زدم: میکشمت.
تا بخواد از اتاق بیرون بره بالشتو محکم به سرش
کوبیدم که سریع چارچوبو گرفت.
بالشتو انداختم، یقشو گرفتم و داد زدم: یه بارروانی!
دیگه همچین زري بزن تا بگم با کی طرفی.
معلوم بود خندهش گرفته.
مچهامو گرفت و به صورتم نزدیکتر شد.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۷_مثلا میخوای چکار کنی؟مچهامو آزاد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۸چشمهامو بست و دستشو مشت کرد.بهش ن...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۵پایینتر رفتم و سرمو به مبل تکیه د...

نیما ادم بدمون:)نیما جذابه قراره برینه تو داستان گلای من:)

ࡅߺ߳ߊࡅِِߺܭߊ‌ܝ#TaLaBkaR. ...

پارت بیست نهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط