پارت ۴۸ — دیرتر از همیشه

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشه

یونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.

فرمان پادشاه هنوز روی میز بود، اما دیگر حتی نگاهش هم نمی‌کرد.

صبح زود، جین‌وو وارد اتاق شد.

«یونگی...»

یونگی مشغول بستن بندهای لباسش بود.

«اسب‌ها آماده‌ان؟»

جین‌وو چند لحظه ساکت ماند.

«آره.»

«خوبه.»

جین‌وو جلو آمد.

«می‌دونی اگه بفهمن از پایتخت خارج شدی، دیگه فقط بحث نافرمانی نیست.»

یونگی دست از کار کشید.

«می‌دونم.»

«ممکنه عنوان و جایگاهت رو ازت بگیرن.»

«می‌دونم.»

«حتی ممکنه—»

یونگی آرام گفت:

«جین‌وو، من فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، مطمئن بشم حالش خوبه.»

جین‌وو چیزی نگفت.

هر دو می‌دانستند که دیگر فقط یک دیدار ساده نبود.

یونگی سوار اسب شد و بدون همراهی سربازان سلطنتی، راه شمال را در پیش گرفت.


---

روز اول گذشت.

روز دوم هم.

هرچه به روستا نزدیک‌تر می‌شد، اضطرابش بیشتر می‌شد.

چند بار از رهگذران درباره‌ی مسیر پرسید و هر بار فقط یک سؤال داشت:

«روستای شمالی چقدر مونده؟»

تا عصر روز سوم، بالاخره کوه‌های اطراف روستا از دور دیده شدند.

یونگی برای اولین بار نفس راحتی کشید.

فقط چند ساعت دیگر.

فقط چند ساعت تا اینکه یورا را ببیند.


---

اما همان روز، در روستا، پزشک کنار تخت یورا نشسته بود.

حال او در چند روز گذشته به‌شدت افت کرده بود.

دیگر به‌سختی غذا می‌خورد و بیشتر ساعات روز را خواب بود.

زن مسن کنار پنجره ایستاده بود و زیر لب گفت:

«کاش ارباب مین می‌تونست بیاد...»

پزشک آهسته جواب داد:

«دیگه مهم نیست چه کسی میاد.»

زن برگشت.

پزشک نگاهش را پایین انداخت.

«باید برای بدترین حالت آماده باشیم.»


---

غروب، یونگی وارد جاده‌ی اصلی روستا شد.

خسته بود، لباس‌هایش از سفر خاک‌آلود شده بود، اما حتی توقف هم نکرد.

یکی از اهالی را دید و پرسید:

«خانه‌ی بانو یورا کجاست؟»

مرد با تعجب به او نگاه کرد.

بعد مسیر را نشان داد.

«اون طرف... آخرین خونه.»

یونگی تشکر کرد و به راه افتاد.

چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای ناقوس کوچکی از وسط روستا بلند شد.

ایستاد.

صدای چند نفر را شنید.

کسی آرام گفت:

«بانو یورا... همین عصر از دنیا رفت.»

یونگی همان‌جا خشکش زد.

برای چند ثانیه انگار هیچ صدایی نمی‌شنید.

بعد برگشت.

«چی گفتی؟»

مرد با ناراحتی تکرار کرد:

«یورا... امروز عصر فوت کرد.»

یونگی هیچ جوابی نداد.

فقط به انتهای جاده نگاه کرد.

خانه‌ای که تمام این سه روز برای رسیدن به آن جنگیده بود، حالا فقط چند قدم با او فاصله داشت.

اما دیگر...

کسی پشت آن در منتظرش نبود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

پارت ۴۷ — نامه‌ای که نرسیددو ماه از تبعید یورا گذشته بود.حال...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

پارت ۱۶ — انتخابکاروان بالاخره عصر همان روز اجازه‌ی حرکت گرف...

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط