ببارباران.... امشب بروی گونه ام

ببارباران.... امشب بروی گونه ام
سوختم، مرهم بنه بر لحظه های خسته ام

من غریبی خسته ام، باید تو آرامم کنی
اندکی از سوزش زخم درونم کم کنی

سوختم، مرهم بنه بر سینه ی صدچاک من
عاقبت باید بباری بر مزار و خاک من
دیدگاه ها (۲)

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگتهپر از عشق و عادت ، بدو...

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانیچقدر منتظرت بوده ام؛ نمی دان...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

دستاتو دور گردنش حلقه کردی، فلیکس وقتی حلقه‌ی دست‌هات رو دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط