رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت

رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت
بوته ی یاس کنار نرده ها جانی گرفت

خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفانی گرفت

لحظه ای با شمعدانی ها مدارا کرد و رفت
از من بی دین و ایمان، دین و ایمانی گرفت

رفتنش درد بزرگی بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراوانی گرفت

خسته و تنها رهایم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آسانی گرفت

عاقبت هرگز نفهمیدم گناه من چه بود
از من نفرین شده امّا چه تاوانی گرفت...
دیدگاه ها (۳)

نمی خواهم بجز من دوست دار دیگری باشی نمی خواهم برای لحظه ای ...

مارگارت تاچر مینویسد: وقتی جوان بودم، قایق سواری را خیلی دوس...

تو اینجاییبا همان چشم هاهمان دست هاو درست با همان اسم،شاید ا...

اکبر عبدی میگفت :یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم ، هوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط