حکایت ما

حکایت ما
حکایت آن گندمزاری‌ست
که سر بر شانه آسیابان گذاشت؛
برای گفتن دردهایش...

#
دیدگاه ها (۷)

این رفیقانِ ریائی همه قدّند و قبادل در او بند...

عشـــق تو ،قافیــه شعرمن است و دل انگیــزتر از مطلع این کهـن...

دل شکستن بعد تو در شهر ما مرسوم شدکاش می دیدی چه کرده رفتنت ...

من سرم را شیره میمالم که یادت نیستمپشت حجمی بیخیالی دوستت دا...

تولد واژه ای است در پیمعنا شدنمفهومی است در تب و تابرسیدنتول...

بهشت در دست مادر بودمادر آن را زمین گذاشتتا ما را در آغوش بگ...

بهشت در دست مادر بودمادر آن را زمین گذاشتتا ما را در آغوش بگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط