❤🍃حارث بخـــــــدمتش رسید...

❤🍃حارث بخـــــــدمتش رسید...
پرسیــــــــد: برای چه آمده‌ای؟
گفـــــت: دلـــم می‌خواست شما را ببینم!

نگاهـــــش کرد و گفت :
مرا دوست داری حارث؟

سرش را انــــــداخت پایـــین: آری؛ به‌خدا!

مکــــث کرد و گفت:
مرا هــــــمانطور که دوســـــــت داری می‌بیـــــنی، وقــــــــتی نفَســـت به گلو رسید.



#امیرمومـنان_علیه‌السلام
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖یونگی همان چیزی بود که درباره‌اش می‌گ...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

LESSON

جنگل نفرین شده پارت ۶

مهمونی پارت ۵۷

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️همه ساکت شدند.جنا ادامه داد:«از وقتی وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط