عشق در تاریکی

عشق در تاریکی

پارت: 15

ویو الیس

پدرم بهم زنگ زد و یه خبر خیلی بد رو بهم گفت گفت که مجبورم با یکی ازدواج کنم ولی نگفت کی و من هبچ وقت نتونستم رو حرف بابام حرف بزنم هرموقه رو حرفش حرف زدم با شکنجه برخوردم و مجبور بودم با تهیونگ کات کنم و بخاطر همین خیلی ناراحت هستم ولی مجبور بودم برای همین بهش زنگ زدم و گفتم که بیاد بریم بیرون اونم قبول کرد.
ویو قراره تیهونگ و الیس

ویو الیس

رفتیم بیرون و شروع کردم به حرف زدن و بهش گفتم که باید از هم جدا بشیم
گفت چرا
گفتم چون به درد هم نمیخوریم گفت این نشد دلیل گفتم تحت فشار قرارم نده همین که گفتم ما به درد هم نمیخوریم
و بعد اونجا رو ترک کردم و رفتم سمت خونه تو راه خیلی گریه کردم البته خونه خودم نرفتم خونه پدرم رفتم چون بهم گفت امشب اونا میخوان بیان خاستگاری

رفتم داخل و به سمت اتاقی که برام اماده کرده بودن رفتم و شروع به اماده شدن کردم بد جوری بغض کرده بودم نمیدونستم طرف کیه چرا دارم ازدواج میکنم ولی مجبور بودم
بعد از اماده شدن رفتم پایین و رفتم نشستم رو کاناپه با هیچ کس حرف نمیزدم و بعد از نیم ساعت اونا امدم
همین که وارد شدن با پسره رو دیدم برگام ریخت و کامل تو شک بودم اون هم همین جور اون پسر.....بود.


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

عشق در تاریکی پارت: 16اون پسر جونگکوک بود اون لحضه حس کردم ک...

عشق در تاریکی فصل: 2 پارت: 17( باید بگم که الیس و جونگکوک ال...

عشق در تاریکی پارت: 14 اون حسی که بهم میگفت خیانت میکنه خیلی...

عشق در تاریکی پارت: ۱۳بعد از درست شدن پاستا میز رو چیدیم و ش...

پارت:۳ عشق در تاریکی وارد پاساژ شدیم و داشتیم تو پاساژ میچرخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط