«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۷۶

نگاهمو تند و ناخودآگاه به لباش کشیدم.

لباشو محکم به هم فشرد

يه دفعه خيلي : کلافه

دستش جلو..که و سریع چشماشو بست و تند اون

روي کمرم بود رو فشاري داد و محکم کشیدم

قلبم توی دهنم بود. کاملا تو بغلش بودم

قلبم دیوانه وار دلتنگی میکرد..

تنم تو اوج سرما داشت آتیش میگرفت

بالا و پایین شدن سینه مردونه اش دقیقا کنار سرم بود. اخمي کرد و بدون نگاه کردن بهم اون يکي دستش رو برد پشت سرم و شیر اب رو بست و با قطع شدن آب بدون

مکث ازم فاصله گرفت.

چشمامو داغون بستم و نفسم رو لرزون و بي صدا شديد دادم بیرون و به زور دوتا دستم رو روی صورتم گذاشتم.. حوله اي از دور پرت شد روم.

چشم باز کردم.

روي شونه ام افتاده بود.
https://www.instagram.com/_klm_taehyung_my_/

برش داشتم و سریع دور تن لرزون و خیسم پیچیدم

از حموم رفت بیرون و با خشم بهم اشاره کرد و گفت:دفعه که خریت و بچگي زد به سرت و خواستي تو كثيف

بعدترين جاي شهر تو کثافت غلت بزني به جاي شماره من شماره يکي دیگه رو دم دست بذار که مجبور نباشم از کار

و زندگیم بزنم تا جمعت کنم

با نفرت گفت: اومدي برقصي يا هرزگي کني؟ بغضم شدت گرفت.

همه وجودم از درد شروع به سوختن کرد انگار این مرد رو نمیشناسم.

اين بي رحمي اين بي توجهي خيلي غریبه است برام..

دردآوره برام..

پس ویلیام من کجاست؟کي پيدا میشه؟

رفت تو اشپزخونه گمانم...

حالم بد بود..خيلي بد..

بد بودم از این تلاش بي نتيجه

خسته بودم از این جنگ

بي

انتها..

اشکم جاري شد.

یه دفعه بلند هق هق کردم

نتونستم جلوي خودم رو بگیرم و بلند زدم زیر گریه... يه جورايي متعجب و گنگ عقب گرد کرد و برگشت و زل

زد بهم.

دیدنش گریه ام رو بیشتر کرد.

چطور میتونست انقدر بهم بي تفاوت باشه؟

چطور میتونست انقدر ازم دور باشه؟ انقدر تلخ باشه؟ انقدر

غریبه باشه؟

لرزون به زور و با اشکایی که همونجور ميريختن بي حرف سمت در خونه اش رفتم و زدم بیرون

همونجور خیره داشت نگاهم میکرد و لحظه آخر دیدم

اشفته دست توي موهاش برد.

داغون با حال نذار رفتم خونه.

به هواي آزاد نیاز داشتم..

لباساي خيسم رو با لباس جديدي عوض کردم و بدونبه هوای آزاد نیاز داشتم.

لباساي خيسم رو با لباس جديدي عوض کردم و بدون مکث با موهاي خيس و تن لرزون سوار اسانسور شدم و

رفتم بالاپشت بوم.

بازوهامو بغل کردم و روی لبه سکو نشستم و به اسمون پر

ستاره نگاه کردم.

شاید باید رهاش کنم

ويليام..

پردرد زمزمه کردم ویلیام مرده

و چشمامو خيلي داغون و با درد به هم فشردم و اشکي

روي صورتم

.57 خودکشی

2.6K✩ 195

177

چشماي اشکیم رو باز کردم و به اسمون نگاه کردم.. اینجا، روی پشت بوم روي اين سکو نزديك اسمون دلتنگ

ترین آدم دنیا بودم.

دلتنگ گذشته، دلتنگ

مردي

که روزی میشناختمش و

عاشقش بودم..

قلب لعنتیم اروم نمیگرفت.

چیکار باید میکردم که نکردم؟

چیکار میتونستم بکنم؟

یه دفعه صداي اشنايي خيلي مشوش و وحشت زده

گفت احمق نشو..بیا پایین

سریع سرمو چرخوندم.

دنیل بود.

یه جوري انگار خيلي نگران و ترسیده بود.

چشه ؟

متعجب گفتم چي؟
دیدگاه ها (۰)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۷متعجب گفتم چي؟ هول گفت بیین...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۸عميق زل زدم توي چشماي مشکي ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۵اونوقت... و خودمو بهش نزدیک...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۴خندیدم و دستمو سمت موهاش بر...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

مترجم یه دنده پارت 2تند تر قدم برداشتم صدای بلند سامیار از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط